برنامهای من...

خیلی کارادارم که باید بهشون برسم

شرایط خیلی مزخرف و غیر قابل پیش بینیه

همه جوره تحت فشارم و این فشار ازار دهندس

ولی باید تحملش کنم

بعضی از برنامهامو فعلا نمیتونو برم دنبالشون،مجبورم برای بعد لیسانسم برم سراغشون،شاید دیر بشه ولی خب بهتر ازاینه که هیچوقت نشه

گواهیناممو باید بگیرم

باید برم دنبال کارای مربی گریم،ولی چون کارای کمربند مشکیم مونده و زمانبره فعلا روی بدنسازی تمرکز میکنم تا بعدش برم سراغ رزمی و کارای دیگم

باید طبق برنامه ریزیم و ترمای تابستونم لیسانسمو دوسالو نیمه تموم کنم و بچسیم به ارشد

که این خودش نیاز به خوندن و تلاشم از الان داره

باید باشگاهمو مثل قبل ادامه بدم جدی و مستمر،اون سالها گذشت و من بخاطر این مدتی که باشگاهو ول کردم خیلی عقب افتادم،باید جبرانش کنم حتما...

ایده زیاددارم برای اینده که خب سعی کردم واقع بینانه و بدون رویا پردازی باشه،مثلا من خیلی دلم میخواد باشگاه داشته باشم ازخودم،دلم میخواد یه مرگز یا موسسه آموزشی داشته باشم که این مرکز با لیسانسم میتونم بزنم و مجوز بگیرم،و اینکه حتما دلم میخواد بعد از ارشد مطب بزنم و کار کنم،خیلی دلم میخواد اینها اتفاق بیوفته،هرکدومشون زمانذو هزینه زیاد لازم دارن که انشالله حل بشه و میشه...

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • دوشنبه ۱ مرداد ۹۷

    احمق

    آخه یکی نیست بگه احمق بجای این ادا اصول های بچگانه بچسب به زندگیت و مشکلاتت و سعی کن اونارو حل کنی ، نه اینکه خودتو اینقدر درگیر مسائل بی ارزش و‌کلیشه ای کنی....

    بابااا یکم‌ادم باشین توروخداااا

  • ۱
  • نظرات [ ۲ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • شنبه ۳۰ تیر ۹۷

    ومن...

    بعضی وقتام هست که اونقدر حرسم‌میگیره از حرفاش که دلم میخواد خودمو خودشو خفه کنم

    بی منطق ترین و مزخرفترین ادم دنیاست

    ادمی که همیشه و همه حا جلوم مثل ... وایساده و نذاشته پیشرفت کنم و برم بالا

    ادمی که هیچوقت من و شرایطم و آیندم براش اهمیتی نداشته

    و من چقدر بدبختم....

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • چهارشنبه ۲۷ تیر ۹۷

    هیچکس جز خودت حیف نیست

    یک روز از خواب بیدار می شوی 

    نگاهی به تقویم می اندازی 

    نگاهی به ساعتت

    و نگاهی به خود خودت در آینه 

    و می بینی هیچ چیز و هیچ کس جز خودت حیف نیست 

    لباسهای اتو کشیده غبارگرفته مهمانی ات را 

    از کمد بیرون می آوری

    گران ترین عطرت را از جعبه بیرون می آوری 

    و به سر و روی خودت می پاشی 

    ته مانده حساب بانکی ات را می تکانی 

    و خرج خودت می کنی 

    یک روز از خواب بیدار می شوی 

    و به کسی که دوستت دارد بدون دلهره و قاطعانه میگویی

    صبح بخیر عزیزم وقت کم است لطفا مرا بیشتر دوست بدار 

    یک روز یکی از همین روزها وقتی از خواب بیدار می شوی متوجه می شوی 

    بدترین بدهکاری بدهکاری به قلب مهربان خودت هست 

    و هیچ چیز و هیچکس جز خودت حیف نیست !


    #نسرین_بهجتی

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • دوشنبه ۲۵ تیر ۹۷

    آدمهای منفی

    بنظرم ادم باید ادمای منفی دورشو حذف کنه
    هرچند عزیز باشن و مهم...
    برام سخته حذف یه سریا اما میخوام تمام تلاشمو بکنم
    چون وقتایی که حالم خوبه دقیقاهمین منفیا حالمو خراب میکنن...
    خدایا خودت حلش کن برام...
  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • يكشنبه ۲۴ تیر ۹۷

    قوی

    واقعا بعضیا خیلی قوی ان

    خیلی زیاااد

    مشکلات زیاد میشه

    اونام زورشونوبیشتر میکنن

    براشون نه و نشد معنا نداره و تا ته خط میرن بی وقفه

    میشکنن اما نمیشینن،متلاشی نمیشن،نابود نمیشن

    اینا همون ثمرات معجزه قویسازی خوده

    پ.ن:بنظرم باید از یه جایی این ماتم و حس غریب و حال بهم زنو تموم کنم و شروع کنم،راه بلندی در پیش دارم،اینهمه ترس و استرس واقعا کشندست برام..

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • جمعه ۲۲ تیر ۹۷

    کافه پیانو

    کتابشو خیلی دوست داشتم

    اولش هی به «ز» غر میزدم که این چقدر کسل کنندس،اونم میگفت نه برو جلوتر قشنگ میشه..

    وقتی ادامه دادم دیدم واقعا داستان داره جذاب میشه

    یه حس خاصی داشت این کتاب

    انگار داشت بهم یاد اوری میکرد که هیچوقت از اینکه خودت باشی فرار نکن و سعی کن اونی که هستیو بپذیری و پای حرفات و خواسته هات بمونی...

    حس قشنگی داشت برام

    جذابیتش جوری شدده که تصمیم دارم ازین به بعد وقتی میرم کافه فقط به فکر خوردن و نباشم چیزای بهتری هم هست که موقع خوردن چیزی تو کافه میشه بهشون فکر کرد یا حتی توجه کرد...

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • سه شنبه ۱۹ تیر ۹۷

    یه وقتایی...

    یه وقتایی یه جاهایی 

    ادم چیزی نمیدونه

    یکی‌ راهه یکی چاهه

    دوراهی روبرومونه

    یوقتایی راضی از اینی که میبینی خطرکردی 

    همیشه قصه رفتن نیست یوقتایی خوبه برگردی....

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • سه شنبه ۱۹ تیر ۹۷

    یه چیزایی...

    داشتم دوستمو دلداری میدادم بخاطر روحیه بدش...

    یه جمله وسط حرفاش منو درگیرکرد...

    بهش میگفتم با این روحیخوای فلان کاروبکنی و اینا

    بعد یهو گفت«میسازم» و «یه چیزایی تکلیفش از قبل مشخص شده»..

    دارم به این فکرمیکنم که من تکلیف چیارو برای خودم روشن کردم؟

    که من الان کجای کارم؟

    که منی که مثلا روانشناسم و باید بقیه رو راهنمایی کنم خودم چقدر توجیه ام؟

    که الان اونی که دارم دلداریش میدم از من۲هیچ جلوتره چون قوی تره شاید...

    که من باید یه تکونی به خودم بدم....

  • ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • چهارشنبه ۱۳ تیر ۹۷

    دفتر گمشده پیداشد😑

    رفته بودم امتحان بدم 
    وقتی از دانشگاه برگشتم دیدم مامان گرامی لحاف و روتختی و روغیره رو انداخته ماشین و دفتری که من مسائل یکم خصوصی رو توش مینویسم رو دیده...
    اومدن بهش میگم مامان شما دست زدی به دفترم؟
    گفت کدوم دفتر؟
    گفتم مامان خانوم نزن زیرش من گذاشته بودمش زیرتشک روی تخت
    خندید گفت نههه‍
    گفتم چراااا
    خلاصه اینکه گفتم خوندیش؟
    گفت نه مگه من مثل شمافضولم؟؟؟
    من گفتم مامان خوندیش دیگه...
    گفت نه...
    خلاصه اینکه مطلب خاصی توش نبود فقط تخلیه ذهنیم بود ولی خب خونده یا نخونده رو نمیدونم
    نتیجه گرفتم همین وبلاگمو نگه دارم برای نوشتن ...خیلی امن تر و مطمئن تره😂😂😂😂
    جالبش اینه که من خودمم یادم رفته بود اون دفتروکجا گذاشتم😂😂😂
  • ۱
  • نظرات [ ۲ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • سه شنبه ۵ تیر ۹۷
    ‌⬇⬇namira_mail⬇⬇‌
    iranian.9824@yahoo.com