🌟نـــامـــیـــرا🌟

🔮گاه نوشت های نامیرا🔮

🌟نـــامـــیـــرا🌟

🔮گاه نوشت های نامیرا🔮

🌟نـــامـــیـــرا🌟

☁دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۱۰/۰۱
    196
  • ۹۵/۱۰/۰۲
    195
  • ۹۵/۱۰/۱۷
    180
  • ۹۵/۱۰/۰۷
    190
  • ۹۵/۰۹/۳۰
    197
  • ۹۵/۱۰/۱۳
    184
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۱۰/۰۹
    188
  • ۹۵/۱۰/۰۷
    190
  • ۹۵/۰۹/۳۰
    197
  • ۹۵/۱۰/۲۲
    175
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۱۰/۰۲
    195
  • ۹۵/۱۰/۰۱
    196
  • ۹۵/۱۰/۱۵
    182
  • ۹۵/۰۹/۲۰
    207
  • ۹۵/۱۰/۱۳
    184
آخرین نظرات

صدا کن مرا.

صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.
و خاصیت عشق این است.

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن
(
و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

 

از: سهراب سپهری

مجموعه: حجم سبز

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۰۸
  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

این که میگن هرچی بیشتربگذره شناخت ادم بیشترمیشه درست گفتن

اینکه میگن زمان حلال همه مشکلاته بازم درست گفتن

اینکه میگن هرکسی باید طرفشو توی روزای سخت و شرایط نامناسب ازهرلحاظ بشناسه درست میگن.

این مدت اتفاقات زیادی افتاد که فهمیدم تنهاکسای من پدرومادروخواهرم هستن.

من هیچ خواهان و علاقمندی ندارم

اینوفهمیدم که تمام عشق و علاقه و معرفتم باید برای خانوادم باشه و بس.

تمام احساسم داره ازبین میره و دارم به بی احساسی میگرایم که این عالیه و دوستش دارم.

معرفت و علاقه و احساس خیلی گرونه و نباید خرج ادمای الکی بشن اونم ادمایی که بی لیاقت ترین ادمها هستن.

دیشب فهمیدم فقط بایدخودمو خانوادمودوست بدارم.هیچکس ارزش و لیاقت دوست داشته شدن نداره.

فهمیدم خواهربرحق خواهرنیست.برادربرحق برادرنیست.خواهربرحق برادرنیست.

فهمیدم چقدرزود ادما کارایی که درحقشون کردیمویادشون میره.

فهمیدم چقدرحقیر و خارن ادمایی که دورو هستن.درنبود فلانی بدشومیگن اما در بودن فلانی خوبشو

و ازریاو دورویی دارن خفه میشن.حالم ازلینجورادمابهم میخوره.

وقتی این ادمهای حقیروجلوم میبینم حالت تهوع میگیرم.

گاهی چه دیر ادمارومیشناسیم اما بازم ازهرجاجلوی ضرر رو بگیری منفعته.


  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

میگن: اشپزکه دوتابشه اش یاشورمیشه یا بی نمک..

طبق عادت همیشگی تعطیلات عید رو اومدیم آبادان خونه مادربزرگم. 

درحال حاضر ما که چهارنفریم+یکی از خالهام و بچهاش+یکی دیگه ازخالهام و بچش+دختراون یکی خالم بدون خالم+مادربزرگم که میشیم جمعا10نفربالغ

مامانم و خالهام که جمعا3نفرن توی اشپزخونه داشتن ناهارمیپختن.سه تفری سربرنج بودن.خاله مریم ازاشپزخونه اومدبیرون که بره سریخجال ماامانم دوقاشق نمک میریزه و میره بعدش خاله لیدام میاداونم چهارقاشق نمک میریزه😐

خاله مریم هم که برمیگرده بازم یه قاشق میریزه درحالی که هیچکدوم خبرازدیگری ندارن.

سفره پهن میشه و 10نفرمثل دیو گرسنه هجوم میبرن سرسفره.

هرکی به محض خوردن قاشق اول قیافش مثل توپ پلاستیکی هایی که بادشون خالی میشه ؛میشد.

تازه اهل خونه بخاطر ترس و جذبه ای که مامانم داره جرات اعتراض نداشتن و مجبوربه خوردن شدن😂😂😂😂😂

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

برای منی که پرم ازمهرومحبت و دوست داشتن اطرافیانم؛بی مهری یکی ازاونهامیتونه منو ناراحت کنه و مدتهاغم بزرگی توی دلم بسازه.

برای منی که دنبال روراستی و صداقتم و خودم همه سعیمومیکنم که این رو رعایت کنم؛دروغ و ریامیتونه نابودم کنه.

برای منی که خیلی الکی شدم سنبل غروری که خودم قبولش ندارم؛توهین به همون غرور نداشتم میتونه حسابی اعصابموخوردکنه.

برای منی که میتونم بی نهایت یک نفرودوست داشته باشم یه کارکه به خودم و شخصیتم توهین کنه میتونه همه بی نهایت دوست داشتن هارو به بی نهایت تنفر مبدل کنه.

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌



وچه زیباگفت پروفسور اسماعیل ملک زاده مرودشتی:


نسل مزخرفی بودیم ......!!!!

نسل انتخاب بین بد و بدتر ......!!!!

به ما که رسید رودخانه ها خشکید ، جنگل ها سوخت ،

و ابر ها نبارید .....

دل به هر کس دادیم ، قبل از ما دل داده بود .....

نسلی هستیم نه به پدرمان رفتیم و نه به مادرمان !!!!!

بلکه به فنا رفتیم .....

نسلی هستیم از بیرون تحریم شدیم !!!!!

از داخل فیلتر .....

هم از دزد می ترسیم هم از پلیس !!!!! حیف ؛

نسل دیدن و نداشتن ،

خواستن و نتوانستن ،

رفتن و نرسیدن .....

نسل آرزو های که تا آخرش بر دل ماند !!!!!

نسل آهنگ های سوزناک .....

نسل طلاق هفتاد درصد .....

نسل فیس بوک از سر بی کسی .....

نسل درد و دل با هر کسی .....

نسل ماندن سر بی راهی .....

نسلی که ناله های همو فقط لایک می کنیم !!!!!

نسل خوابیدن با اس ام اس .....

نسل جمله های کوروش و دکتر شریعتی .....

نسل کادو های یواشکی .....

... یادمان باشد وقتی به جهنم رفتیم ،

بگوییم یادش بخیر آن دنیا هم جهنمی داشتیم ....!!!!!!

سگ دو زدیم برای آغاز راهی که قبل از ما هزاران نفر به آخر خطش رسیده بودند ....!!!!!! 

تنها نسلی هستیم که هرگز نخواهیم گفت جوانی کجایی !!!


  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

جانا قبول گردان این جست و جوی ما را

بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را

بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله

تا گل سجود آرد سیمای روی ما را

مخمور و مست گردان امروز چشم ما را

رشک بهشت گردان امروز کوی ما را

ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را

از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را

شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم

فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را

ای آب زندگانی ما را ربود سیلت

اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را

گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو

همخوی خویش کردست آن باده خوی ما را

گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم

زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را

مهمان دیگر آمد دیکی دگر به کف کن

کاین دیگ بس نیاید یک کاسه شوی ما را

نک جوق جوق مستان در می‌رسند بستان

مخمور چون نیابد چون یافت بوی ما را

ترک هنر بگوید دفتر همه بشوید

گر بشنود عطارد این طرقوی ما را

سیلی خورند چون دف در عشق فخرجویان

زخمه به چنگ آور می‌زن سه توی ما را

بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا

گر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را

مولانا


  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

اینقدر حساس و زودرنج شدم که کوچیک ترین مسئله و بی ارزش ترین اتفاقات و بی ارزش ترین ادمها

میتونند خرابم کنند

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
هرچی بیشترجلومیرم بیشترمیفهمم چه اشتباهاتی کردم که الان دارم به نتایجشون برمیخورم
مثل عید95که خداازبارون اسمون و زمیندبهم دوخت که من نرم بیرون و رفتم شد یه حفره بزرگ توی ذهنم.
مثل هرچهارسال دبیرستان که خیلی چیزا داشتم اما ازشون استفاده نکردم و همون استفاده نکردنم شد یه حفره دیگه توذهنم.
مثل3سال پیش که یه حرفوسالهاتوی دلم نگه داشتم و به تحریک اون ناخوداگاه ازدهنم دررفت و خراب کردهمه ازوها و رویاهامو و بازم شد یه حفره بزرگ دیگه.
مثل2سال پیش که راهوبرای حرف زدن بازکردم و اعتمادکردمونبایدمیکردم که الان بخام به دوریش عادت کنم و تمرین نبودنشوبکنم و بازهن بشه یه حفره خیلی خیلی بزرگ دیگه توی ذهنم.
چقدرذهنم پرازحفره شده
حفره هایی که خودم کندم و خداهمه جوره میخواست جلوموبگیره اما من....
هرجارسیدم یه گودال و حفره عمیق کندم توی ذهنم
که حالا واسه پرکردنشون بایدزجربکشم
گاهی وقتامیگم کاش اینقدرحساس نبود
گاهی وقتا میگم کاش3سال پیش به احساس و قلبم رو نمیدادم که بتونن حرف بزنن
کاش اینقدربه احساسات بچگانم بهانمیدادم
حالابایدتمرین اون روزاروبکنم
تمرین کنم که بشم یه ادم حسابگرومدیر
حسابوکتاب و مدیریت احساساتموبکنم
که کج نره
که حرف الکی نزنه
که حرفای بزرگترازدهنش نزنه
که....
چندروزیه دارم تمرین میکنم
بایدبتونم.میتونم....

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

بدی کاراینجاست که نسبت به هرکسی اعتمادداشته باشم به خودم ندارم

داشتم به خودم میگفتم من اگرازدواج کنم اونقدربه شوهراعتمادمیکنم که هراتفاقی بیوفته تاخودش بازبون خودش نگه نمی پذیرمش حتی اگرهمه بگن اره ولی اون بگه نه؛منم میگم نه

اما حالابه این فکرمیکنم من نمیتونم همچین اعتمادیوبه خودم داشته باشم اونوقت چجوری میخام این اعتمادوتوی زندگی ایندم ایجادکنم؟

وقتی من خودم به خودم اطمینان ندارم چجوری میتونم ازبقیه انتظاراطمینان داشته باشم؟

یه سوال؛شماهابه خودتون،عقایدتون،ایندتون،هدفتون،خواستتون و....اعتماددارید؟؟؟

صادقانه جواب بدین...

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

بعضی از روابط و دوستی ها و افرادهستند که درعین علاقه و دوست داشتن ولذت بردن ازرابطه چندساله یهوتبدیل میشن به بدترین و حال بهم زن ترین و مضخرف ترین و تنفرونفرت افرین ترین ها

تب تندزودبه عرق میشینه.این جمله قشنگترین جمله عمرم بوده و سعی میکنم بهش پابندبمونم.

حضرت علی گفتن دردوستی میانه رو باشید.

اشتباه اکثرماها نداشتن همین میانه رویه.

گاهی وقتابااینکه خیانت درامانت یا دهن لقی یانامردی نبوده ازدوستم و باهمه اینها همچنان نهایت احترام و اعتمادروبهش دارم میفهمم که زیادی دوسش داشتم و زیادی بهش اهمیت میدادم و زبادی برام مهم بوده

همیشه روابطتونو کنترل کنید.همه ضربه های ما ازاین روابط کنترل نشدست.

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

نمیدونم چم شده

حال مساعدی ندارم

میترسم این همه ناراحتی خداروناراحت کنه ازم

اخه فقط اون برام مونده

ازیه دنیای شلوغ و شاد پرت شدم توی دنیای ساکت و خلوت و غمزده

یهوخالی شد

دلم شلوغی میخواد

دلم تغییربزرگ میخواد

کاش خونمونو عوض میکردیم

کاش ازاین شهرمیرفتیم

کاش باادمای جدید اشنامیشدم

کاش.....


  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌