🌹نـــامـــیـــرا🌹

درانتظار220امین روز

169+خدافظی موقتی

  • ۲۳:۲۰

بایدخدافظی کنم.دیگه نمیتونم به وبلاگم سربزنمو اپ کنم.سرم شلوغه و اجازه اومدن ندارم..برام دعاکنیدحسابی.وقت ازاد پیدا کنم حتما اپ میکنم.فعلا خدانگهدار

  • ۱۶

170

  • ۰۰:۴۱

امروزم خوب بود اماوقت تلف شده زیادداشتم.فرداروزمهم و پرکاری دارم.اللهی به امید تو.خدایاشکرت سرم گرم چیزاییه که باعث میشه چیزای دیگه روفراموش کنم.خدایاخیلی مرسی

  • ۹

۱۷۱

  • ۲۳:۵۷

یه روزخوب دیگه هم گذشت...اللهی شکرهمه چیزخوبه.خدایاخیلی مرسی

  • ۱۳

172

  • ۲۳:۳۸

امروزرفتم کتابخونه.همین که صبح باهوای سردوتمیزنفس کشیدم وپیاده رفتم تاکتابخونه بهم ارامش داد.امروز به طرز عجیبی اروم بودم . 

درس هاموخوندم.دفعه قبل که رفتم یاد کنکور95افتادم که بابچهاجمع میشدیم درس میخوندیم و میخندیدیموخوش بودیم درکنراون همه استرس کنکور.بااینکه فقط بچهای ریاضی رفتن و بچها تجربی که منم باشم موندیم اما بازهم خاطرات اذیتم کرد ونتونستم حتی نیم ساعت اونجاروتحمل کنم واخرش بابغض و اراحتی اومدم بیرون و رفتم خونه و گریه کردم.امااینبار نه ....اروم بودم

بودن افرادی که مثل من همچنان مونده بودن پشت کنکور.جو عوض شده بود و من با اراده رفتم اونجا.رفتم که خودموادم کنم وبه خودم یاد بدم نبایدازچیزی بترسم.اینکه من موندم پشت کنکور کرده خودم بوده خودم کم گذاشتم پس حق شکایتی هم نیست و خواستم یاد بگیرم نباید بترسم بایدبه ترسام غلبه کنم وباهاشون کناربیام تاتوزندگیم موفق باشم.

امروزبایه مشاورکارکشته هماهنگ کردم برای برنامه ریزیم.برای ازمون هم فکر افتادم.دیگه درسام رسیدن به یه جایی و باید برم توکارتست زنی.مشاورش کسیه که دوست نسبتا صمیمی خودم رومشاوره میداده که رتبه دوستم توی ریاضی شد410 و خب بالاتربایدمیشد ولی همینم عالیه.

خدایاشکرت امروز حس خوبی داشتم چون نمازامم قضا نشد.خدایاخیلی مرسی

  • ۱۵

173

  • ۲۳:۴۷

امروز یکم درس خوندم...

روزخوبی بود تقریبا بدون مشکل...

ساعت های خوابم خیلی زیادشدن،من که بیشتر7ساعت نمی خوابیدم الان میتونم به جرعت بگم بالای10ساعت میخوابم.

کلافم حسابی...نمازصبحهام دارن قضا میشن واین بدترازهمه داره آزارم میده.بایددرستش کنم.اصلا حس خوبی نیست.دلم نمی خواد بین این همه نابه سامانی این هم بشه قوزبالاقوز.

کارهاو وسایلاموجمع کردم که ازفردابرم کتابخونه.میخوام محکم و بااراده ازپس ترسام بربیام و بهشون غلبه کنم

این که الان خودم و حس و حالم خوبه و راضیم.امروزمامانم داشت ازنداشته های من میگفت و یکم حس شرمندگی داشت.منم گفتم مامان جان مگه همه چیز پوله؟اگرمامیلیاردرباشیم همه چیز حله؟میگفت اره الان خودت راضی ای؟منم گفتم معلومه که راضیم.چیزایی که من الان دارم خیلی باارزش ترازپوله.چیزایی که میخوام دارم.و هرچیم نداشته باشم خودم بدست میارم.اونهاهمه تلاششونوکردن و من واقعاراضیم.پول دارم و حسابم خالی نیست.اتاقم پره و چیزی کم ندارم.لباس هم فصل به فصل دارم.حالااینکه یه سری امکانات که خیلیم بودنشون ازنظرمن البته،نیست مهم نیست...کاش مادرم بدونه اون چیزایی که مدنظرشه برای من مهم نیس..خدایاشکرت راضیم به رضای تو

  • ۱۷

174

  • ۲۳:۴۴

سلام..

امروزخوب بود کمی حالم گرفته بود..درسموخوندم تایه جاهایی رسوندم اما خب خیلی خسته شدم.میخوام برم کتابخونه ازشنبه..دعاکنید حالشوداشته باشم وگرنه توی این خونه میپوسم..حس نوشتن نیست فقط جهت خالب نبودن عریضه میام واسه روزشمارام

  • ۱۷

175

  • ۲۳:۳۸

امروزباخرید وسفارش کیک و وسایل تزیینی شروع شد و تااخرش پیش رفت .

مامانم حسابی غافلگیرشد و فکرشم نمیکردهمچین جشنی براش بگیریم.بقول خودش جا خورد...عمهاهم بردنش توی اتاق و یه لباس خوشگلاشوتنش کردن و اوردنش پای میز کیکش و حسابی بهش خوش گذشت و من کوزت وارانه کارکردم.عمم توپختن شام خیلی کمکم کرد و ازش خیلی تشکرکردم.همین که خنده به لبای مامانم نشست کافیه..خدایاشکرت که سعادت دیدن خندشوداشتم.خدایاشکرت که مامانم میخنده و شکرت بخاطر نعمت بزرگ پدرومادر..خدایاخیلی مرسی

  • ۱۶

176

  • ۲۳:۴۶

امروز هم مانندبقیه روزهاخوب بود..میل به نوشتن داشتم خیلی زیاد..روزنگارهایی که مینویسم توی لب تاب رو کامل ترمیکنم و سعی میکنم احساس واقعیم رو بنویسم.

ازوقتی این روزنگارهاموشروع کردم اروم ترم چون ذهنم خالی میشه و خیالم راحت..فردا مهمونیه و من ازصبح بایدپاشم و کلللی کاردارم..برام دعاکنید کارهاخوب پیش بره..برای شام ماکارانی میپزم چون عمهام گفتن اصلا سختی ندم به خودم که ازکاروزندگی بیوفتم...خداروشکرکه مراعاتمومیکنند..خدایاشکرت که فرصت دارم برای شادکردن مامانم..خدایاخیلی مرسی

  • ۲۳

177

  • ۲۳:۴۶

امروزم خیلط جالب بود.هم درس داشتم و هم اس بازی با پدر گرامی جهت تدارک یه تولدبرای مامانم...

دعوتی دادیم برای چهارشنبه شب که میشه22دی...تولدمامان گلی خودمه..میخوام غافلگیرش کنم..شام درسا میکنم و کیک سفارش دادیم و مهمون دعوت کردیم و کادو و...

وای مامانم خیلی خوشحال میشه..روزشماری میکنم برای دیدن خندهای مامانم چهارشنبه شب..

خدایاشکرت که این فرصتوبهم دادی تابتونم مامانموخوشحال کنم..خدایاشکرت پدر دارم که مثل کوه پشتمه وحتی وقتایی که کاراشتباهی میکنم پشتمه و نمیذاره کسی بهم تو بگه و خدایاشکرت که یه مامان دارم که درهرشرایطی باورم داشته و هیچوقت امید و باور و اعتمادش بهم کم نشده و تواوج کم بودنم باور داشته که میتونم و بهم امید میداده..خدایاشکرت که یه خواهردارم که بااینکه سنش ازمن کمتره اما اونقدربهم محبت میکنه و پر میشم از عشقش..واقعا چیزی نیست که من نداشته باشم..خدایاشکرت..خدایاخیلی مرسی

  • ۲۵

178

  • ۲۳:۳۵

امروزم خوب بود اما نه به اندازه دیروزم.

به پیشنهادیه بنده خدایی که گفت لازم نیست روزی 12ساعت بخونم وازصبح زودساعت 5شروع کنم،برنامهاموتغییردادم وحسابی کارام بهم ریخت ونمازام قضاشد وخودم خسته وکسل شدم.

نتیجه میگیریم هرکاری که میدونیددرسته انجام بدید کاری به حرفای بقیه نداشته باشید.من واقعا عقب افتادم تواین مدت.چون عادت به بیداری در صبح زود کردم.

بایدتلاش کنم برای کنکورچون رشتم تجربیه ومتقاضی زیاد و ظرفیت همیشه کم.حب تلاش میخواد اونم مضاعف.

امروزبه اون دوستم که منتظرش بودم زنگ زدم وفهمیدم اون هم مدتیه توی فکرمه و بعدازدیدن من توی خوابش تاب نیاورده وشمارموازبقیه بچهاگرفته و بهم تلفن کرده.خیلی خوشحال شدم صداشوشنیدم.ازرفقای خوبم بوده و هست میخام همچنان داشته باشمش.البته به پای رفیق فاب خودم خانم"ز"نمیرسته اماخب دخترخیلی خوبیه.

خدایاشکرت که هواموداری حال دلم بدنشه و بتونم توی این وضع دوام بیارم باامید به تو خنده های مامانم و نفس های بابام . حاضرجوابی های ابجی کوچیکم.اینهاهمه انگیزه زندگی کردنند برام.خدایاشکرت،خدایاخیلی مرسی

  • ۲۳
۱ ۲ ۳ . . . ۹ ۱۰ ۱۱
امروز رو باید عمیق نفس کشید
چون ممکنه دیگه فردانباشیم.....
Designed By Erfan Powered by Bayan