🌼نـــامـــیـــرا🌼

🔮گاه نوشت های نامیرا🔮

🌼نـــامـــیـــرا🌼

🔮گاه نوشت های نامیرا🔮

🌼نـــامـــیـــرا🌼


همگان به جستجوی خانه میگردند
من کوچه ی خلوتی می خواهم
بی انتـها برای رفتن
بی واژه برای سرودن
و آسـمانی برای پرواز کردن
عاشقانه اوج گرفتن
رها شدن...

آخرین نظرات
  • ۱۷ ارديبهشت ۹۶، ۲۰:۰۱ - ABOLFAZL :.
    کنکور:/
  • ۱۷ ارديبهشت ۹۶، ۱۸:۳۰ - منتـــظر المـهـدی۳۱۳
    :'(
۲۶اسفند

صدا کن مرا.

صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.
و خاصیت عشق این است.

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن
(
و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

 

از: سهراب سپهری

مجموعه: حجم سبز

نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۲۱ارديبهشت

ازامشب من تصمیم گرفتم که یه قرنطینه57روزه درست کنم برای خودم.ینی تا ظهر روز16تیر وارد دنیای مجازی نمیشم اگرخدابخواهد😂

بایه تصمیم جدی ادامه میدم.

امسال همه تلاشمو میکنم و بقیه اش رو میسپارم به خدا.

روزهای اخر کنکوری بودنمه.و قطعا این اولین سال پشت کنکوریم بود و قطعا هم اخریشه.

دیگه هرچی شد شد مهم خاست خداست و بقیش برام مهم نیست.دلیل پشت کنکوربودنم هم ققط این بود که بعدها مدیون خودم نباشم و نگم که اگریه سال دیگه میخوندم شاید بهترمیشد.پس من تلاشموکردم و این فرصتی که به خودن دادمو به نحو احسن تمام میکنم.

برام دعا کنید شدیدا...

بی ربط نوشت1:امروز بایه بهانه خیلی برنامه ریزی شده یه عزیزجانم پی ام دادم.رفتار عین قبل بودولی بازم برای من عزیزجانه.

بی ربط نوشت 2:کمی نسبت به رابطه یه بنده خدایی با یه بنده خدای دیگه داشتم دچار حسادت میشدم که زدم توی سرخودم و به خودم گفتم اونافقط دوستامن و بس و حسادتیم نیست😊





خداحافظ تا56روزدیگرررر👋👋👋👋✋✋✋


نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۱۸ارديبهشت

واقعا نمیدونم چرا وقتی دونفرمیتونن باهم مثل آدم حرف بزنن و بااستفاده ازعقل و شعوری که خدابهشون داده باهم به حل مشکلشون بپردازن چرا دادوبیداد میکنند؟

چراوقتی یه مشکلی پیش میاددنبال مقصر میگردن نه دلیل؟!!

هرمشکلی یه دلیلی داره و باید ریششوپیداکرد چرا این همه سعی میکنند دنبال مقصربگردن درحالی که همین مقدار سعی میتونه ریشه و دلیل مشکل رو پیداکنه...

کاش یاد بگیرند که چجوریرباید زندگی کنند

قبل ازاینکه خیلی دیرترازالان بشه و همه چیز بره رو هوا....


بی ربط نوشت1:گاهی وقتا دلم هی هلم میده بایه بهانه خیلی خیلی کوچیک برم سمتش اما عقلم دست دلمومیکشه و میگه نه بزار زمان حلش کنه.اما اگر ازدستش بدم زمان میتونه بهم برگردونتش؟!

بی ربط نوشت2:امروز دوباره شروع کردم و ازخدامیخام دوباره کمکم کنه و مثل قبل دستمو بگیره


نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۱۸ارديبهشت
دارم سعی میکنم باورکنم که وسط این هیاهو باید حواسم به خودم باشه و نذارم گم بشم وسط این شلوغی.بدترین حالت هرادمی اینه که نسبت به همه چیز بی تفاوت بشه و من داشتم توی این بی تفاوتی غرق میشدم.
ولی الان دیگه دلم نمیخواد غرق شم.میخوام خودمونجات بدم ازاین منجلاب ترس و بی انگیزگی و وحشت ها و خیلی چیزای مسخره و بیخودی....
بی ربط نوشت1:میخوام پیج اینستای جدید بسازم که برای عموم بنویسم.باهمین اسم نامیرا.خوشحال میشم همراهیم کنین و ایدیتونو بدید تافالوتون کنم.کنارتون خیلی حالم خوبه چون میدونم حرفاتو بی شیله پیلست و ازروی صداقته
نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۱۷ارديبهشت

پشتیبانم الان زنگ زد

ازحالواحوال درصدام پرسید و توصیه هایی کرد و پرسید میخونم یانه.

منم گفتم امروزم تلف شد و نشد بخونم.کلللی عصبانی شد

وای اگربش میگفتم من ازعید تاحالا درست و حسابی درس نمیخونم که قیمه قیمم میکرد😑



واقعا چرااجازه میدم این شرایط ایندموبه گندبکشه؟؟؟؟؟

چرامیزارم حال الانم حال ایندمو خراب کنه؟؟؟؟

چرادارم به همه چیز گندمیزنم

.

نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۱۷ارديبهشت

این روزها بیشترازهرلحظه ای دلم آرامش میخواد

آرامشی که هرصدایی بیاد جزصدای اونا.

آرامشی که مشکلاتی که من توش نقشی ندارم نباشن و من مجبورنباشم اعصاب خوردیشوتحمل کنم.

ازاین سر درد های مکرر و ارام نشدنی کلافه ام.

ازاین استرس ها و ترس هایی که ازکارای اونا به جونم افتاده خسته ام.

ازاینکه مدام فشارم پایینه و سرگیجه دارم و چشمام سیاهی میره خسته ام.

ازاینکه حتی مسکن های قوی هم نمیتونن دردموخوب کنندکلافه ام.

دلم تنگ کسیه که نیست،کسی که میدونم حال این روزاموخوب میفهمه اما نمیتونم باهاش حرف بزنم.کسی که میدونم اگربهش تکیه کنم دیگه دردی ندارم.کسی که میدونم مثل کوه پشتم میمونه.

اماحیف که نمیتونم ببینمش و باهاش حرف بزنم .اصلا دلتنگی این ادم هم شده یه درد بزرگ دیگه روی دردام.


کاش بود و کاش میشدهمه چیزم اما نیست و شاید نشه و شاید خدانخواد یا........

کاش دوباره میتونستم اون خندهاشوببینم و کاش میشد بشم شنونده رویاها و ارزوهایی که با کلی ذوق برام تعریف میکرد.

کاش میشد دوباره توی یه روزبارونی بریم بیرون و اون گله کنه ازاونایی که اذیتش میکنند و منم تهش بایه خنده ازطرز حرف زدنش دلشواروم کنم.

کاش دوباره میشد توی اون حال خرابش کنارمیبودم و دلداریش میدادم.چون همه اون حالاشوداشتم و الان دارم تجربه میکنم.

کاش میشد دوباره اون لحظه ای ک حرسش گرفته ازخواهرشو باباشو داره غرمیزنه و تیکه بهشون میندازه رو ببینم و بخندم و بگم باااشه بابا حرس نخور بزرگترن احترامشون واجبه.

اما حیف ک ایناهمش کاش ان و معلوم نیس دوباره تکراربشن یانه.

اون مدت کوتاهی ک بود وسط این همه هیاهو زندگیم دلم اروم بود

اون حجاب و حیاش که نمیذاشت زیاد قاطی بشه...

دلم فقط بودنشومیخواد.دلم فقط حرف زدن باهاشومیخواد.دلم فقط شنیدن صداشومیخواد بااون لحجه تهرانیش که وقتی حرف میزدمنم اصفهانی حرف میزدم و مسخرش میکردمو بعدش میزدیم زیرخنده.

دلم تنگه اون شبیه که باهم رفتیم گلستان شهدا و توی اون سکوت فقط خیره بودیم به مزار شهدا و پوستراشون و من تمام ارامشواونجاحس کردم وقتی نم بارون میزد روی سرمون،چون بااون جایی بودم که ارزوشودارم.

دلم اون شبیومیخواد که رفتیم شام خوردیم و غذااونقدر تند بود که پیشونیش سرررخ شد و بازم کلی بهش خندیدم و خودشم خندش گرفت.

کاش بودی عشق جان من.کاش باشی و خدابخواد باشی.

دلم خیلی برات تنگه.


کاش بودی.......


بی ربط نوشت1:زیادی داره غرمیرنه و گله میکنه و به هممون توهین میکنه و فکرمیکنه اون پاکه و بی تقصیر و ماهمه گناهکاریم درحالی که اگریکم فکرکنه میفهمه همه بدبختیای ما تقصیراونه...

بی ربط نوشت2:سخته تحمل چیزاو کسایی که دارن برات حس تنفرایجادمیکنند



نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۱۴ارديبهشت

یه روز خوبن یه روزبد

یه روز اروم یه روز نااروم

همیشه از روزای اروم میترسیدم چون میدونم بعدش یه طوفان میشه

هرچی ارامش بیشتر باشه و مدوامش بیشتر باشه؛طوفان بعدش سهمگین تر و مداومتره

بی ربط نوشت:دارم به این نتیجه میرسم که نتیجه گیری های گذشتم همش غلط بوده😐

نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۱۲ارديبهشت

درحال جستجو انگیزه و دلیل برای کارامم.انگیزه واسه درس خوندن،ساخت آینده،خندیدن،گریه کردن و....

به داشتهام فکرنمیکنماااا دارم به انگیزه نداشتم فکرمیکنم.

داشتهام زیادن و منم سپاسگذار ازخدام؛اما انگیزهام صفرنو منم گله مند ازخودم

علامت سوالای توذهنم هرروزدارن زیادترمیشن و همچنان هم بی جواب....

بی ربط نوشت 1:من حتی جسارت فکرکردن به خیلی چیزارو ندارم

بی ربط نوشت 2:کاش ازهمون اول خفه میشدم و حرف نمیزدم.بعضیا تحمل شنیدن حقیقت رو ندارن.

بی ربط نوشت 3:چقدر بده وقتی سرت توحساب کتاب زندگی میوفته بفهمی همه چیزی فقط تکرار یه تکرار بیخود بوده.

نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۱۲ارديبهشت

گاهی وقتا همه چیزمیشه تموم شدن یه روز کسالت بار و شروع شدن یه روز کسالت باردیگه...

گاهی وقتامیخام تمومش کنم امانمیدونم چجوری

گاهی وقتام میخام شروع کنم و بازم نمیدونم چجوری

گاهی وقتام میخام فکرکنم راجب خیلی چیزااما نمیشه و نمیتونم

همه چیز داره به بطالت محض میگذره

همه چیز روتین شده.

میگذره و تکرارمیشه

مثل اهنگی که روی ریپیت باشه و مدام بخونه وبخونه و بخونه... 

نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۱۱ارديبهشت

امروزم بعدازگریه و زجه های زیر پتو دیشبم شروع شد.

دیشب حال غریبی داشتم.شایداگرهردختردیگه ایم جای من بود بدترازاین میکرد

من دارم دردایی روتجربه میکنم که هنوزبرای عقل و سنم بزرگن.خداخاسته و من حرفی ندارم.

این دو روز همش سرم توی لب تابه چون دارم ازجزوهایی ک دوستم برام فرستاده نت برداری میکنم

دوروزه دارم ازسر دردمیمیرم.مثل الان.

اینستا و تلگرام و واتس اپ و هرچی ک منوبرسونه به دنیای مجازی و شبکه اجتماعی رو حذف کردم

اینجوری ارومترم.میخام مدتی برای خودم باشم.وقتی اینانیستن من خیلی ارومترم.

همه چیز خوبه اما حال من نه.

نمیخام ناله کنم یا غر بزنم اما خب مجبورم تظاهربه خوب بودن بکنم چون هیچکس نمیتونه حال منودرک کنه.شاید یه نفر بتونه ک اونم ازحالم خبرنداره و نمیخامم خبر داربشه چون توی این حال بدم بی تاثیرنیست.اون خبر نداره که چیکارکرده باهام و خب نامردیه بخام سرزنشش کنم.اما کاش بود.کاش خدامیخاست.ولی شاید نمیخواد و من بازم باید درمقابل مصلحت های خدا بگم چشم و ناراحتم نیستم.

تصمیم گرفتم هیچ مطلبی ازوبم پاک نکنم.میخام همه حالات و احوالاتم اینجابمونه تابعدهاباخوندنشون به یه نتیجه درست ازشخصیتم وخودم برسم.من هنوزم خودمو نمیشناسم.

گاهی ازخودم میترسم.ازخوابایی ک میبینم و تعبیرمیشه.ازحسایی که میکنم و اتفاق میوفته.ازخیالاتی ک به واقعیت تبدیل میشه......

گاهی نمیتونم این خودمو قبول کنم.....................


نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۱۱ارديبهشت

حالم بده

خیلی بد

ازخودم خسته ام

ازکارام

رفتارام باخودم

ازبلاتکلیفی باخودم

ازشکست های مداومی ک باخودم داشتم

من همیشه جلوی خودم شکست خوردم

من همیشه خوشی هام تاریخ انقضای چندروزه داشتن

من همیشه تهش راه فهمیدم راهم غلط بوده

من همیشه ناراحت بودم ولی عین احمقا میخندیدم

من همیشه دلم خون بوده

من همیشه ازاعتراف میترسیدم

من همیشه ازهمه چیز میترسیدم

من همیشه ازخودم میترسیدم

من همیشه ازارزو کردن میترسیدم

من همیشه از فریاد زدن علایقم میترسیدم

من همیشه ازفریاد میترسیدم

من همیشه له شدم

من همیشه ارزوی خیلی چیزا به دلم مونده

من همیشه........

من ازخودم متنفرم

پ ن:هیچوقت ازکسی گله ندارم.اما ازخودم...

نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌