آدمهای منفی

بنظرم ادم باید ادمای منفی دورشو حذف کنه
هرچند عزیز باشن و مهم...
برام سخته حذف یه سریا اما میخوام تمام تلاشمو بکنم
چون وقتایی که حالم خوبه دقیقاهمین منفیا حالمو خراب میکنن...
خدایا خودت حلش کن برام...
  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • يكشنبه ۲۴ تیر ۹۷

    قوی

    واقعا بعضیا خیلی قوی ان

    خیلی زیاااد

    مشکلات زیاد میشه

    اونام زورشونوبیشتر میکنن

    براشون نه و نشد معنا نداره و تا ته خط میرن بی وقفه

    میشکنن اما نمیشینن،متلاشی نمیشن،نابود نمیشن

    اینا همون ثمرات معجزه قویسازی خوده

    پ.ن:بنظرم باید از یه جایی این ماتم و حس غریب و حال بهم زنو تموم کنم و شروع کنم،راه بلندی در پیش دارم،اینهمه ترس و استرس واقعا کشندست برام..

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • جمعه ۲۲ تیر ۹۷

    کافه پیانو

    کتابشو خیلی دوست داشتم

    اولش هی به «ز» غر میزدم که این چقدر کسل کنندس،اونم میگفت نه برو جلوتر قشنگ میشه..

    وقتی ادامه دادم دیدم واقعا داستان داره جذاب میشه

    یه حس خاصی داشت این کتاب

    انگار داشت بهم یاد اوری میکرد که هیچوقت از اینکه خودت باشی فرار نکن و سعی کن اونی که هستیو بپذیری و پای حرفات و خواسته هات بمونی...

    حس قشنگی داشت برام

    جذابیتش جوری شدده که تصمیم دارم ازین به بعد وقتی میرم کافه فقط به فکر خوردن و نباشم چیزای بهتری هم هست که موقع خوردن چیزی تو کافه میشه بهشون فکر کرد یا حتی توجه کرد...

  • ۱
  • نظرات [ ۱ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • سه شنبه ۱۹ تیر ۹۷

    یه وقتایی...

    یه وقتایی یه جاهایی 

    ادم چیزی نمیدونه

    یکی‌ راهه یکی چاهه

    دوراهی روبرومونه

    یوقتایی راضی از اینی که میبینی خطرکردی 

    همیشه قصه رفتن نیست یوقتایی خوبه برگردی....

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • سه شنبه ۱۹ تیر ۹۷

    یه چیزایی...

    داشتم دوستمو دلداری میدادم بخاطر روحیه بدش...

    یه جمله وسط حرفاش منو درگیرکرد...

    بهش میگفتم با این روحیخوای فلان کاروبکنی و اینا

    بعد یهو گفت«میسازم» و «یه چیزایی تکلیفش از قبل مشخص شده»..

    دارم به این فکرمیکنم که من تکلیف چیارو برای خودم روشن کردم؟

    که من الان کجای کارم؟

    که منی که مثلا روانشناسم و باید بقیه رو راهنمایی کنم خودم چقدر توجیه ام؟

    که الان اونی که دارم دلداریش میدم از من۲هیچ جلوتره چون قوی تره شاید...

    که من باید یه تکونی به خودم بدم....

  • ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • چهارشنبه ۱۳ تیر ۹۷

    دفتر گمشده پیداشد😑

    رفته بودم امتحان بدم 
    وقتی از دانشگاه برگشتم دیدم مامان گرامی لحاف و روتختی و روغیره رو انداخته ماشین و دفتری که من مسائل یکم خصوصی رو توش مینویسم رو دیده...
    اومدن بهش میگم مامان شما دست زدی به دفترم؟
    گفت کدوم دفتر؟
    گفتم مامان خانوم نزن زیرش من گذاشته بودمش زیرتشک روی تخت
    خندید گفت نههه‍
    گفتم چراااا
    خلاصه اینکه گفتم خوندیش؟
    گفت نه مگه من مثل شمافضولم؟؟؟
    من گفتم مامان خوندیش دیگه...
    گفت نه...
    خلاصه اینکه مطلب خاصی توش نبود فقط تخلیه ذهنیم بود ولی خب خونده یا نخونده رو نمیدونم
    نتیجه گرفتم همین وبلاگمو نگه دارم برای نوشتن ...خیلی امن تر و مطمئن تره😂😂😂😂
    جالبش اینه که من خودمم یادم رفته بود اون دفتروکجا گذاشتم😂😂😂
  • ۱
  • نظرات [ ۲ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • سه شنبه ۵ تیر ۹۷

    طوفان وحشی تر

    قبلنا همیشه میگفتم خدایا کاری کن که اول خودم از خودم راضی باشم بعد تو...

    یادمه قبلنا وسط طوفان هایی که الان وحشی تر شدن آرامش خاصی داشتم 

    یادمه قبلنا هیچی نمیترسوندم چون اخرهرچیزی چه خوب چه بد میگفتم خدایاشکرت

    اما الان وسط اون طوفان وحشی خودمو گم کردم

    این گمشدن هم وقتی شروع شد که رابطم با دوستم «ز»بهم خورد و بعدها«الف»و«س»و خیلی دوست های دیگه با تم های متفاوت اومدن تو زندگیم،که هرکدوم یه شخصیت خاص داشتند....و من میخاستم خودمو باهاشون تطبیق بدم غافل ازاینکه خودمو کم کم گم کردم...

    الان دارم زجر میکشم

    وسط این طوفان تنهاموندم بدون خودم 

    کجا مونده نمیدونم،فقط میدونم باید هرچی زودتر پیداش کنم قبلی که دیر بشه...

  • ۱
  • نظرات [ ۴ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

    ترسناکه...

    یه وقتایی همه چیز خیلی ترسناک میشه

    اونقدر ترسناک که دلم میخواد برم یه جایی پیدا کنم یه مدت خودمو قایم کنم....

    دلم گم شدن میخواد....

  • ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • سه شنبه ۲۹ خرداد ۹۷

    تخلیه_ذهنی1

    روزها همینجوری پشت سرم میگذرن
    و من همون ادمیم که بودم
    هیچی از جاش تکون نخورده و تغییری نکرده
    گاهی وقتا به خدا میگم،خدایا چی توی من دیدی که اینمهمه منو توی این شرایط های سخت قرارمیدی
    چرا باید شرایط و اتفاقاتی رو تجربه کنم که خیلی برام زیادین؟!
    واقعا اینهمه زیادی برای منی که اینهمه کمم خیلی زیاده.......
    نمیدونم تا کی و کجا قراره اینجوری پیش بره،ولی یه چیزو خوب میدونم،اینکه هیچوقت در روی پاشنه نمیچرخه...
  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • دوشنبه ۲۸ خرداد ۹۷

    دوباره عامدم⁦ :-)⁩

    سلام!

    جالبه که فکر میکردم این وبلاگمم دوباره حذف کردم اما بعد فهمیدم که اشتباه فکر میکردم ⁦:-D⁩

    چقدر این مدت اتفاقای عجیب افتاد که من واقعا نمیدونم چجوری این همه موردو هندل کردم⁦:-\⁩

    قشنگ تریناش عقد کردن دوتا از دوستای نزدیکم بود 😍

    بدترینشون اتفاق یه ماه پیش بود ک قابل گفتن نیست😑

    ترسناک ترین و خنده دار ترینشون زدن عقب ماشین بود اونم وقتی که بابام نبود و من نمیدونستم چجوری این خبرو بهش بدم...باید اعتراف کنم که هیچوقت توی عمرم اینقدر نترسیده بودم😂

    ولی حالا دارم به تموم اون لحظات میخندم فقط😂

    خلاصه اینکه زندگی جریان داره و ما همچنان نفس میکشیم....

  • ۲
  • نظرات [ ۱ ]
    • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
    • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷
    ‌⬇⬇namira_mail⬇⬇‌
    iranian.9824@yahoo.com