دلیل اینکه من تاحالا به بهترینا فکر نکردم دوحالت داره،یا واقعا دوستشون ندارم یا اونقدری خودمو باور ندارم که بخوام بهش برسم....

وقتی ازم میخواستن که به بهترینها فکر کنم و من مدام طفره میرفتم ترسم از نرسیدن و نتونستن بود،نه از بی علاقه بودن....

وقتی خیلیا میگفتن تو هوش داری توانایی داری باید دکتر بشی و من اونقدر احمق بودم که میگفتم نه من علاقه ندارم و گند زدم به خودم وتواناییام،باید میفهمیدم که فردا روزی مثل امروز غصه میخورم که چرانخوندم ونخواستم و باور نداشتم....

زندگیم شده پر از چیزای بیهوده ومسخره و الکی که فقط دارن وقتمو میگیرن وجز عقب انداختنم هیچی ندارن برام....

زندگیم شده پر از عقاید خواست‌های الکی و بیخودی که من دارم سر هیچ بودنشون میجنگم

واقعا من چی دارم که بخاطرش بجنگم.

وقتی سی و ز ومیم و ف و..... خیلیای دیگه رومیبینم که به هر سختی بود رسیدن به خواستهاشوت ولی من احمقم هنوز سر جامم،از خودم متنفرمیشم...

تااخر عمرم این سرزنش باهام میمونه که چرا نکردم و نرفتم و چرا.....

همه زندگیم میشه ای کاش....اگر....چرا....

پر از مبهمای مختلفی که مثل خوره مغزمو میخورن تا آخر عمر....

چرا باید همش حسرت و دغ و غصه توی زندگیم باشه؟

چرا نباید واسه یه روزم که شده با تمام وجودم لذت ببرم؟

چرا هیچی هیچوقت توی زندگی من سرجاش نبوده؟

چرا من اینقدر احمقم؟؟؟؟