قبلنا همیشه میگفتم خدایا کاری کن که اول خودم از خودم راضی باشم بعد تو...

یادمه قبلنا وسط طوفان هایی که الان وحشی تر شدن آرامش خاصی داشتم 

یادمه قبلنا هیچی نمیترسوندم چون اخرهرچیزی چه خوب چه بد میگفتم خدایاشکرت

اما الان وسط اون طوفان وحشی خودمو گم کردم

این گمشدن هم وقتی شروع شد که رابطم با دوستم «ز»بهم خورد و بعدها«الف»و«س»و خیلی دوست های دیگه با تم های متفاوت اومدن تو زندگیم،که هرکدوم یه شخصیت خاص داشتند....و من میخاستم خودمو باهاشون تطبیق بدم غافل ازاینکه خودمو کم کم گم کردم...

الان دارم زجر میکشم

وسط این طوفان تنهاموندم بدون خودم 

کجا مونده نمیدونم،فقط میدونم باید هرچی زودتر پیداش کنم قبلی که دیر بشه...