🌟نـــامـــیـــرا🌟

🔮گاه نوشت های نامیرا🔮

🌟نـــامـــیـــرا🌟

🔮گاه نوشت های نامیرا🔮

🌟نـــامـــیـــرا🌟

☁دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۱۰/۰۱
    196
  • ۹۵/۱۰/۰۲
    195
  • ۹۵/۱۰/۱۷
    180
  • ۹۵/۱۰/۰۷
    190
  • ۹۵/۰۹/۳۰
    197
  • ۹۵/۱۰/۱۳
    184
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۱۰/۰۹
    188
  • ۹۵/۱۰/۰۷
    190
  • ۹۵/۰۹/۳۰
    197
  • ۹۵/۱۰/۲۲
    175
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۱۰/۰۲
    195
  • ۹۵/۱۰/۰۱
    196
  • ۹۵/۱۰/۱۵
    182
  • ۹۵/۰۹/۲۰
    207
  • ۹۵/۱۰/۱۳
    184
آخرین نظرات

214

امروزم مثل همیشه عالی بودومن راضی بودم امایه اتفاقیوافتادکه باعث شدم دلم بشکنه...چقدرراحت مردم به بقیه توهین میکننوابروشونومیبرن...من واقعادلم شکست و ناراحت شدم..بعضیامکه میرن اسم حاحی روشونه اماازشیطان بدترن...خدایاشکرت که ازتباراین شیطان صفتانیستم...انرژی و امیدزیادی دارم وامیدوارم همیشگی باشه ووازخدامیخام این انرژی همیشه برام بمونه و پرورشش بده...خدایاشکرت که هستی و این احساس های نابوتوی قلبم میذاری...خداشکرت بابت همه چیز...خدایاخیلی مرسی...

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

215

امروزعالی بودچون سه تااتفاق افتاد...

1_مهمون داشتیم که یه پسربچه1ونیم ساله دارن که من فوق العاده عاشقشم و بادیدنش انرژی میگیرم...

2_بارون اومداونم چه بارونی...تندوعالی منم رفتم زیربارون وخییییس شدم و فیض بردم ازاین رحمت اللهی و کلی دعاکردم....

3_من بالاخره تصمیموگرفتم و هدفمومشخص کردم وتصمیم دارم براش بجنگم ..خداهم کمکم میکنه ومیدونم موفق میشم حتما..

درآخرهم بایدبگم خدایاشکرت واسه اومدن امیرعلیم(پسربچه1ونیم ساله)وبخاطربارونی که اومدوبخاطرهدفی که به زندگیم دادی و بخاطراینکه مثل همیشه درهرحالوشرایطی کنارم هستی و تنهام نذاشتی و نمیذاری و نخواهی گذاشت..خدایامن عاشقتم و شکر میکنم توروبخاطرهمه چیز..خدایاخیلی مرسی

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

این روزاتنهاچیزی که درکسی نیست یااگرم هست خیلی کمه منطق هست...خیلی سخته منطق داشتن...اینکه بتونی بااتفافات زندگی یاادمای زندگیت منطقی برخوردکنی و عکس العمل رفتارای خودتومنطقی بپذیری...من خودم اعتراف میکنم تاچندوقت پیش چیزی بنام منطق توی وجودم نبود...امایهویی شرلیط باعث شدبزرگ بشم ،اتفاقاتی توی زندگیم افتادومنوتکون دادو بزرگم کرد...من تاهمین چندماه پیش اونقدربچه بودموهمه چیزوبه بازی میگرفتم که وقتی الان بهش فکرمیکنم خندم میگیره...اگرمن منطق الانموشیش ماه پیش داشتم قطعاالان اوضاع هممون بهتربود...اگرمثبت اندیشی الانمواون موقع داشتم شرایط اینی که الان هست نمیشد...اماخب به هرحال اتفاقیه که افتاده ودیگه زمان قابل برگشت نیست...امابه هرحال سعی کنیدبامنطقتون زندگی کنیدهرچقدرکه دردناک باشه گاهی براتون،اماارزششوداره...منطق خوبه،اینکه بتونیدباواقعیت هاکناربیایدخیلی بهتره تااینکه باهاش بجنگیدونپذیریدش...منطق دیدهرفردونسبت به زندگی بازترمیکنه ادم عاقل ترمیشه...من وقتی منطقی به خودم فکرمیکنم میبینم چه ادم بداخلاقیم...اخلاقایی دارم که هرکسیومیتونه ازم برنجونه شایدخودم نفهمم اما ممکنه اتفاق بیوفته...بامنطقم سعی میکنم بدیاموبپذیرموباهاشون مبارزه کنموحلشون کنم ولی خیلی سخته بعضی اخلاقاخونی و ارثیه ومقابله باهاشون خیییلی سخته که متاسفانه ازاین اخلاقای ارثی یکی ازبدتریناش نسیب من شده..خدایاکمکمون کن منطقمونوزنده کنیم...خدایاشکرت بازم ممنون که همه جوره هوامونوداری باهربدی وخوبی باهامونی..اللهی شکرکه هستی....

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

216

امروزخوب بودشکرخدا..اتفاق خاصی نیوفتاد....مثل بقیه روزام بودومنم مثل همیشه شاکرخداوراضی ازوضع موجود...خلاصه اینکه گرچه اوضاع بروفق مرادنیست امابازم جای شکرش باقیه و من بیش ازپیش تلاشموبرای داشتن آینده خوب میکنم تاراضی باشم ازخودم...خب هیچوقت زندگی عالی نیست زندگی باخوبوبداش میشه زندگی وگرنه اگرهمش خوب بود یاهمش بدبوددیگه بهشتوجهنم خدامعنایی نداشت..معادیم نبود...به هرحال شکرخدا...شایدیه مدت کمترپست بذارم و فقط روزشماربزنم...ولی شماهاآپ کنیدچندروزه ساکتین...اللهی شکرت..راضیم به رضات...

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

217

روزشمار217ام

خب امروزیه مراسم ختم انعام و اش پزی بود خونه دوستم و من ازصبح تاظهردرگیراونجابودموسردیگ کلی دعاکردم برای خودموخانوادم...واسه درسم واسه هرررچی...بعدشم بادوستم رفتیم سر آش ها کلی تزیین کردیمواخرشم کلی خوش گذشت و روحیه من واقعاعالی شد..(همون دوست چهادساله فابم که خیلی دوسش دارم و همسن هستیم)

تااینکه

من عصر یه فیلم جراحی مغز دیدم وحالم حسابی بهم ریخت وازپزشکی متنفرشدم..شده بودرشته موردعلاقم اماامشب فهمیدم ازش بدم میاد...حالم تاهمین الان هم بده و حالت تهوعوسردرددارم سراون فیلم جراحی...بالاخره بایدهدفم مشخص بشه زندگی بی هدف زندگی نیست که...

بایدخداروشکرکنم که اول روزم باشادی شروع شد اخرشم بااگاهی ازواقعیت تموم شد...

بنظرم بایدباواقعیت هاکناراومدوبه اونی که هست توجه کرد نه چیزی که نیست...بایدواسه چیزی تلاش کردکه ارزش واقعی تلاشوداشته باشه...بایددیدکه خودمون چی میخایم نه بقیه.. برام مهم نیست بقیه چیامیگنوچقدرانتخابمومسخره میکنن برام مهم اینه که خودم ازخودم راضی باشم و عشقم توی زندگی و اخرتم باقی بمونه ..میخام باعشق زندگی کنم نه باحرفو خواست بقیه ..میخام واسه رضای خداوخانوادم و خودم تلاش کنم نه بقیه..من معتقدم هروقت خودم ازخودم راضی باشم خداهم راضیه ..پس تلاش میکنم ازخودم راضی باشم...بایدجنگیدوتلاش کرد..واسه همه چیزبایدتلاش کرد درعین شاکربودن بخاطروضع فعلی...خدایاشکرت..خیلی مرسی.. 

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

218

امروزبه لطف خداعااااالی بود ومن شکرخداراضی بودم..برنامهاموبه موقع رسوندم و خودمم به کارام رسیدم جزیکیشون که ترجیح میدم فرداانجامش بدم...درکل خوب بود مثل همیشه نمازصبحم اول وقت شدوبعدش بیدارموندم وبه کارام رسیدم...خدایاشکرت...امشب یکم پرخوری کردم سرشام..البته تقصیرمامانمه خب ..غذاهاش خیلی عالین....خداشکرت بابت همه چی..هرچی دارم و هرچی ندارم...خدایاخیلی مرسی

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

یه حس عالی ..وقتی صبح نمازت دوباره مثل قبل اول وقت میشه و بعدازنمازت پرانرژی شروع میکنی به پیشرفتن روی برنامهات...اللهی شکرت که لیاقت دادی دوباره بهم...خدایاخیلی مرسی:)

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

219

خب امروزم اصلاخوب نبودم..یکم ناراحت بودم که چرابرنامهام امروزبهم ریخته بودن...نمازصبحم قضاشدوبدترم کرد...اصن امروزیه جوری بود خداروشکرروزبدکه نبود کلامن دیگه روزبدندارم توی زندگیم اماروزای بهم ریخته چرا...دارم...خلاصه اینکه امروزدلم زیارت خواست..کربلاکه تاحالانرفتموقسمتمم نشده و فکرنکنم منوحالاحالاهابطلبن..مشهدم که ازمادوره فقط قم بهمون نزدیکه و تهران( امام زاده صالح)درهرحالت هواسرده تواین دوشهرنزدیک و مانمیتونیم بریم بابام میترسه مریض بشیم...خلاصه اینکه 219روزدیگه تاروزتغییرنزدیکه و من خوشحالم که تااینجارسیدم و امیدوارم خدابخوادوبقیشم برم...میدونم تهش دیگه پشت کنکورنمیمونم واسه باردوم چون باخودموخدام عهدبستموتلاشموبکنم..اگرنشدپس قسمت نیس و بیخودی باصلاحوحکمت خدانجنگم...خدایاهزارمرتبه شکرت که هواموداری..چه وقتایی که نمازام قضابشه و چه نشه...خدایاخیلی مرسی...

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

چندوقت بودعادت کرده بودم که صبحابعدازنمازصبح بیداربمونموکاراموانجام بدم اماحالا چندوقته ینی ازبعدازجریان پیچ خوردن پام این مکانیسم بهم خورده ویابیدارمیشم یامیشم بعدازنمارمیخابم یااینکه میگم ولش کن بابا حالاوقت زیاده میرسم به برنامه هام..اما یاکاملانمیرسم بهشون یااینکه اینقدرکسل میشم که تمام روزچشمام بهم میچسبه و همش هواسم پرت میشه و تمرکزم بهم میخوره..ائمه گل گفتن بخداا..که گفتن بعدازنمازصبح خوب نیست بخوابیم..بایدبیداربمونیم...حتی حضرت محمدهم این حدیث روگفتن...بازهم بایدبگم خداروشکرکه این راهنماهاهمیشه توزندگیم هستن و کمکم میکنندکه بدونم چی درسته وچی غلط...خدایاشکرت..خیلی مرسی

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

220

ازامشب تا220روزدیگه روزشماردارم...
روزشمارکنکورمه...اول اینکه خداروشکرمیکنم که جورشدومن دانشگاه ازادنرفتم چون مطمئنم الان کلی پشیمون میبودم...خداروهم شکرمیکنم که عمردوباره بهم دادتابتونم گذشته روجبران کنم...حس خوبی دارم...اینکه یه سال ازهمه کسو همه چیزجزخدادل بکنم و دلبستگی های جدیدپیداکنموبفهمم واقعازندگی یعنی چی...هدف چیه...اینکه من امسال دانشگاه نرفتم یه تکون بزرگ بودتوزندگیم که فهمیدم بزرگ شدم این مسئله مثل انرژی فعال سازی بودکه واکنش زندگی منوفعال کرد(ببخشیدیکم شیمیم زده بالا😂)
خلاصه اینکه هرلحظه زندگیم شده مثل یه اتفاق جدیدوخوش آیندکه من دلم میخادازهرلحظه زندگیم نهایت استفاده روببرم و تمام این اتفاقات رو تجربه کنم....خدایاصدهزارمرتبه شکرت بخاطرهمه چیزممنونم...
  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌