🌟نـــامـــیـــرا🌟

🔮گاه نوشت های نامیرا🔮

🌟نـــامـــیـــرا🌟

🔮گاه نوشت های نامیرا🔮

🌟نـــامـــیـــرا🌟

☁دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۱۰/۰۱
    196
  • ۹۵/۱۰/۰۲
    195
  • ۹۵/۱۰/۱۷
    180
  • ۹۵/۱۰/۰۷
    190
  • ۹۵/۰۹/۳۰
    197
  • ۹۵/۱۰/۱۳
    184
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۱۰/۰۹
    188
  • ۹۵/۱۰/۰۷
    190
  • ۹۵/۰۹/۳۰
    197
  • ۹۵/۱۰/۲۲
    175
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۱۰/۰۲
    195
  • ۹۵/۱۰/۰۱
    196
  • ۹۵/۱۰/۱۵
    182
  • ۹۵/۰۹/۲۰
    207
  • ۹۵/۱۰/۱۳
    184
آخرین نظرات

گاهی وقتا خیلی خسته و کسل میشم

شایدم شرمنده

گاهی حس میکنم جایی که باید باشم نیستم

و حتی کارایی که بایدمیکردم نکردم

وحتی لیاقت جایی که باید باشمونداره

گاهی خیلی خسته و بی حال

فقط بازی میکنم باورقه های کتاب

گاهی بی هدف ترین ادم میشم

گاهی یادم میره که نباید یادم بره چه چیزایی رو بایدازدست بدم و چه چیزایی رو نباید

گاهی خالی خالی میشم

تنها پناهم میشه قرانونمازو زاری و التماس به خدا

گاهیم دفترخاطراتموبرمیدارم و شروع میکنم به نوشتن

تمام سعیمومیکنم که ذهنمو خالی کنم روی برگه دفترم

تنهاامیدم به خود خداست

هروقت ترسیدم یه صدایی ته قلبم بهم نهیب میزد

که مگه تنهایی که میترسی

فقط میتونم ته همه این خالی بودنا به پربودن وجودخداپی ببرم

شکرت خدا

امید ناامید فقط تویی

خدایامرسی که هستی


  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
باخانواده تصمیم میگیریم شب قهوه بخوریم.بابام میگه نهههه نمیخوابیم ولی زودترازهممون خوابید😂.منومامانم داشتیم کشمکش میکردیم که اونم تسلیم شدو یه ساعت پیش خوابید و الان من پیروزمیدانم و مثل جغد نشستم.دارم تست میزنم و حس عاااالی و سکوت و ازهمه بهتراینکه میثم ابراهیمی البوم جدید داده و من دارمازذوق همشوهمین الان گوش میدم.عاشقشم معرکست.البته بنظرم البوم جدیدش ضعیفه ازلحاظ شعر اما بازم دوسش دارم و همشومیگوشم.
امشب بارون زدبه همراه کمی برف.سرمای نسبتا شدیدی حاکمه و منم که عاشق سرما..
سکوت شب رودوست دارم.ازش انرژی میگیرم و ارامشم افزون میشه.میخام سعی کنم افکارم رو مدیریت کنم.گاهی افسارگسیخته میشن و سرکشی میکنن.خوشم نمیاد.دوباره هجومی ازخاستگار حمله کردن و من بدون درنگ رد میکنم.ازاینکه خانواده یه پسر تواولین مرحله ازاشنایی به مادرم ازپول و مقام و داشته های مادی پسرش میگه متنفرم.کاش کسی باشه که دم ازایمان و صداقت بزنه بعدش ازکاروسرمایه و پول و خونش بگه مادیات مهمه برام اما نه به اندازه معنویات.
حدودا4ماه به کنکور مونده و من خوشحالم و میتونم بگم سال خوبی بود این سال کنکوری من
خدایاشکرت که تواین همه فرازونشیب هواموداری.گاهی حس میکنم هیچی سرجاش نیست اما بازم توهستی.سرجات و سرهمه حرفات.عاشقتم خدا.خیلی مرسی
  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

اینکه تصمیم گرفتم بعدازمدتهابرگردم ودوباره اپ کنم خیلی یهویی بود
خب برای منی که نوشتن میتونه ارامشم رو تثبیت کنه ننوشتن و حرف نزدن مثل حناق میمونه
راجب وبلاگ نمیتونم نظربدم چون راستش بخاطردرسم تمام روابطم محدود شده .حق خیلی چیزاروندارم چون پشتیبانم غدغن کرده
میتونم بدون خبرش بیام چون هیچکس ازاینجاخبری نداره اما خودم میخام همکاری کنم و نیام.
روابط مجازیم بکل محدودشده بطوریکه حتی باهیچکس جزیک یادونفرچت ندارم و حتی تلفن زدنامم به پدربزرگم وعموم ختم میشه اونم بخاطرتسکین دلتنگیام.
عیدقرارنیست مثل هرسال من به دیدنشون برم و مجبورم بشیم توی خونه ودرس بخونم والبته ازاین وضع ناراحت نیستم و بلعکس خوشحالم هستم چون تنهایی این فرصت روبه ادم میده که خوب فکر کنه.من چندوقته خیلی خوب نمیتونم فکر کنم ولی تنها چیزی که سعی میکنم به خوبی انجامش بدم تشکرازخداست و تلاش برای کسب رضایتشه.تنهادلیل نفس کشیدن و تلاشم هم توی این دنیاهمینه.
شایداخرهفتهابیام اپ کنم چون اخرهفتهایاپنج شنبه ها یاجمعه ها برای خودمم و میتونم بیام.
دوست نزدیکم میگه زیادخودموقاطی دنیای وبلاگ و بلاگرانکنم.اخه اون تجربش توی وبلاگ ازمن خیلی بیشتره واتفاقات خوب و بدزیادی براش افتاده که منشا اونا وبلاگ وبلاگرابودن.نمیدونم شاید راست بگه اما من تاحالامشکلی نداشتم چون حساب دنیای وبلاگیم بادنیای واقعیم کاملاجداست.اینجادوست دارم خودم باشم خودی که نمیتونم توی دنیای واقعیم نشونش بدم.نکه دو رو باشمااا نه....فقط هرحرفی و هررفتاری رو نمیشه توی دنیای واقعی بیان کرد.
اماوسط همه این طوفان ها واین هیاهوها فقط خدارومیبینم که همیشه هواموداشته و همیشه کنارم بوده و درعین مجازاتم بخاطر اون دهن لقیم داره نوازشم میکنه وبهم میگه همیشه کنارتم.خدایاواقعاشکرت که اینهمه به من خطاکارلطف میکنی  وحتی ازمادرم هم به من مهربون تری.خدایاخیلی مرسی
  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

خیلی حرس ادم درمیادوقتی که محبت ها و دروغ های الکی یه نفرومیبینی اما نمیتونی حرق بزنی و مجبوری محبت هارابپذیری و دروغ های الکی رو باورکنی

یه حس احمق بودن به ادم دست میده

اینکه مجبورباشی بخاطر موقعیت خانوادت و خودت سکوت کنی و تظاهربه خریت کنی 

9ام همین ماه ینی اسفند تولدم بود.برام تبریک تولدفرستاد که عزیزم تولدت مبارک.منم بالاجبارگفتم مرسی خاله جان که به فکرم بودی(خاله واقعیم نیست ازروی عادت بهش میگم خاله)

درحالی که دلم میخاست اصلاجوابشوندم وبگم ازاینکه تو بهم تبریک خیلی ناخرسندم واحساس تهوع میکنم.واقعا تظاهرکردن به این حجم ازخریت سخته.خیلی سخته

ادمی نیستم که این وضعوتحمل کنم مگراینکه تکلیفی داشته باشم

مثل تکلیفی که خدابرام محول کرده

تنهادلیل سکوت و این تظاهر احمقانم فقط خداست

سکوت میکنم وهیچی نمیگم چون یه زندگی ممکنه خراب بشه و خیلی چیزهانابودبشه

خدایاخیلی سخته این تظاهروسکوت از منی که همیشه جلوی همه درمی اومدم و نمیذاشتم کسی منواحمق فرض کنه.خداکمکم کن زبونموحفظ کنم.

خدایاکمکم کن رازوفاش نکنم 

خدایاکمکم کن اروم بگیرم.مثل همیشه که کمکم میکردی

پ.ن1:پس ازمدتهادوباره اومدم وسرزدم

پ.ن2:همه اپ کردند ومن اصلافرصت خوندن همه مطالبوندارم

پ.ن3:اگرغلط املایی و دستوری داره این مطلب ببخشید ذهنم اشفتست تمرکزویرایش ندارم

پ.ن4:میدونم خیلی غرزدم

پ.ن5:برام دعاکنید.خیلی دعاکنید

....................................................................................................................................

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

بایدخدافظی کنم.دیگه نمیتونم به وبلاگم سربزنمو اپ کنم.سرم شلوغه و اجازه اومدن ندارم..برام دعاکنیدحسابی.وقت ازاد پیدا کنم حتما اپ میکنم.فعلا خدانگهدار

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

170

امروزم خوب بود اماوقت تلف شده زیادداشتم.فرداروزمهم و پرکاری دارم.اللهی به امید تو.خدایاشکرت سرم گرم چیزاییه که باعث میشه چیزای دیگه روفراموش کنم.خدایاخیلی مرسی

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

یه روزخوب دیگه هم گذشت...اللهی شکرهمه چیزخوبه.خدایاخیلی مرسی

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

172

امروزرفتم کتابخونه.همین که صبح باهوای سردوتمیزنفس کشیدم وپیاده رفتم تاکتابخونه بهم ارامش داد.امروز به طرز عجیبی اروم بودم . 

درس هاموخوندم.دفعه قبل که رفتم یاد کنکور95افتادم که بابچهاجمع میشدیم درس میخوندیم و میخندیدیموخوش بودیم درکنراون همه استرس کنکور.بااینکه فقط بچهای ریاضی رفتن و بچها تجربی که منم باشم موندیم اما بازهم خاطرات اذیتم کرد ونتونستم حتی نیم ساعت اونجاروتحمل کنم واخرش بابغض و اراحتی اومدم بیرون و رفتم خونه و گریه کردم.امااینبار نه ....اروم بودم

بودن افرادی که مثل من همچنان مونده بودن پشت کنکور.جو عوض شده بود و من با اراده رفتم اونجا.رفتم که خودموادم کنم وبه خودم یاد بدم نبایدازچیزی بترسم.اینکه من موندم پشت کنکور کرده خودم بوده خودم کم گذاشتم پس حق شکایتی هم نیست و خواستم یاد بگیرم نباید بترسم بایدبه ترسام غلبه کنم وباهاشون کناربیام تاتوزندگیم موفق باشم.

امروزبایه مشاورکارکشته هماهنگ کردم برای برنامه ریزیم.برای ازمون هم فکر افتادم.دیگه درسام رسیدن به یه جایی و باید برم توکارتست زنی.مشاورش کسیه که دوست نسبتا صمیمی خودم رومشاوره میداده که رتبه دوستم توی ریاضی شد410 و خب بالاتربایدمیشد ولی همینم عالیه.

خدایاشکرت امروز حس خوبی داشتم چون نمازامم قضا نشد.خدایاخیلی مرسی

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

173

امروز یکم درس خوندم...

روزخوبی بود تقریبا بدون مشکل...

ساعت های خوابم خیلی زیادشدن،من که بیشتر7ساعت نمی خوابیدم الان میتونم به جرعت بگم بالای10ساعت میخوابم.

کلافم حسابی...نمازصبحهام دارن قضا میشن واین بدترازهمه داره آزارم میده.بایددرستش کنم.اصلا حس خوبی نیست.دلم نمی خواد بین این همه نابه سامانی این هم بشه قوزبالاقوز.

کارهاو وسایلاموجمع کردم که ازفردابرم کتابخونه.میخوام محکم و بااراده ازپس ترسام بربیام و بهشون غلبه کنم

این که الان خودم و حس و حالم خوبه و راضیم.امروزمامانم داشت ازنداشته های من میگفت و یکم حس شرمندگی داشت.منم گفتم مامان جان مگه همه چیز پوله؟اگرمامیلیاردرباشیم همه چیز حله؟میگفت اره الان خودت راضی ای؟منم گفتم معلومه که راضیم.چیزایی که من الان دارم خیلی باارزش ترازپوله.چیزایی که میخوام دارم.و هرچیم نداشته باشم خودم بدست میارم.اونهاهمه تلاششونوکردن و من واقعاراضیم.پول دارم و حسابم خالی نیست.اتاقم پره و چیزی کم ندارم.لباس هم فصل به فصل دارم.حالااینکه یه سری امکانات که خیلیم بودنشون ازنظرمن البته،نیست مهم نیست...کاش مادرم بدونه اون چیزایی که مدنظرشه برای من مهم نیس..خدایاشکرت راضیم به رضای تو

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

174

سلام..

امروزخوب بود کمی حالم گرفته بود..درسموخوندم تایه جاهایی رسوندم اما خب خیلی خسته شدم.میخوام برم کتابخونه ازشنبه..دعاکنید حالشوداشته باشم وگرنه توی این خونه میپوسم..حس نوشتن نیست فقط جهت خالب نبودن عریضه میام واسه روزشمارام

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌