🌟نـــامـــیـــرا🌟

🔮گاه نوشت های نامیرا🔮

🌟نـــامـــیـــرا🌟

🔮گاه نوشت های نامیرا🔮

🌟نـــامـــیـــرا🌟

☁دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی...

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۱۰/۰۱
    196
  • ۹۵/۱۰/۰۲
    195
  • ۹۵/۱۰/۱۷
    180
  • ۹۵/۱۰/۰۷
    190
  • ۹۵/۰۹/۳۰
    197
  • ۹۵/۱۰/۱۳
    184
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۱۰/۰۹
    188
  • ۹۵/۱۰/۰۷
    190
  • ۹۵/۰۹/۳۰
    197
  • ۹۵/۱۰/۲۲
    175
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۱۰/۰۲
    195
  • ۹۵/۱۰/۰۱
    196
  • ۹۵/۱۰/۱۵
    182
  • ۹۵/۰۹/۲۰
    207
  • ۹۵/۱۰/۱۳
    184
آخرین نظرات

175

امروزباخرید وسفارش کیک و وسایل تزیینی شروع شد و تااخرش پیش رفت .

مامانم حسابی غافلگیرشد و فکرشم نمیکردهمچین جشنی براش بگیریم.بقول خودش جا خورد...عمهاهم بردنش توی اتاق و یه لباس خوشگلاشوتنش کردن و اوردنش پای میز کیکش و حسابی بهش خوش گذشت و من کوزت وارانه کارکردم.عمم توپختن شام خیلی کمکم کرد و ازش خیلی تشکرکردم.همین که خنده به لبای مامانم نشست کافیه..خدایاشکرت که سعادت دیدن خندشوداشتم.خدایاشکرت که مامانم میخنده و شکرت بخاطر نعمت بزرگ پدرومادر..خدایاخیلی مرسی

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

176

امروز هم مانندبقیه روزهاخوب بود..میل به نوشتن داشتم خیلی زیاد..روزنگارهایی که مینویسم توی لب تاب رو کامل ترمیکنم و سعی میکنم احساس واقعیم رو بنویسم.

ازوقتی این روزنگارهاموشروع کردم اروم ترم چون ذهنم خالی میشه و خیالم راحت..فردا مهمونیه و من ازصبح بایدپاشم و کلللی کاردارم..برام دعاکنید کارهاخوب پیش بره..برای شام ماکارانی میپزم چون عمهام گفتن اصلا سختی ندم به خودم که ازکاروزندگی بیوفتم...خداروشکرکه مراعاتمومیکنند..خدایاشکرت که فرصت دارم برای شادکردن مامانم..خدایاخیلی مرسی

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

177

امروزم خیلط جالب بود.هم درس داشتم و هم اس بازی با پدر گرامی جهت تدارک یه تولدبرای مامانم...

دعوتی دادیم برای چهارشنبه شب که میشه22دی...تولدمامان گلی خودمه..میخوام غافلگیرش کنم..شام درسا میکنم و کیک سفارش دادیم و مهمون دعوت کردیم و کادو و...

وای مامانم خیلی خوشحال میشه..روزشماری میکنم برای دیدن خندهای مامانم چهارشنبه شب..

خدایاشکرت که این فرصتوبهم دادی تابتونم مامانموخوشحال کنم..خدایاشکرت پدر دارم که مثل کوه پشتمه وحتی وقتایی که کاراشتباهی میکنم پشتمه و نمیذاره کسی بهم تو بگه و خدایاشکرت که یه مامان دارم که درهرشرایطی باورم داشته و هیچوقت امید و باور و اعتمادش بهم کم نشده و تواوج کم بودنم باور داشته که میتونم و بهم امید میداده..خدایاشکرت که یه خواهردارم که بااینکه سنش ازمن کمتره اما اونقدربهم محبت میکنه و پر میشم از عشقش..واقعا چیزی نیست که من نداشته باشم..خدایاشکرت..خدایاخیلی مرسی

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

178

امروزم خوب بود اما نه به اندازه دیروزم.

به پیشنهادیه بنده خدایی که گفت لازم نیست روزی 12ساعت بخونم وازصبح زودساعت 5شروع کنم،برنامهاموتغییردادم وحسابی کارام بهم ریخت ونمازام قضاشد وخودم خسته وکسل شدم.

نتیجه میگیریم هرکاری که میدونیددرسته انجام بدید کاری به حرفای بقیه نداشته باشید.من واقعا عقب افتادم تواین مدت.چون عادت به بیداری در صبح زود کردم.

بایدتلاش کنم برای کنکورچون رشتم تجربیه ومتقاضی زیاد و ظرفیت همیشه کم.حب تلاش میخواد اونم مضاعف.

امروزبه اون دوستم که منتظرش بودم زنگ زدم وفهمیدم اون هم مدتیه توی فکرمه و بعدازدیدن من توی خوابش تاب نیاورده وشمارموازبقیه بچهاگرفته و بهم تلفن کرده.خیلی خوشحال شدم صداشوشنیدم.ازرفقای خوبم بوده و هست میخام همچنان داشته باشمش.البته به پای رفیق فاب خودم خانم"ز"نمیرسته اماخب دخترخیلی خوبیه.

خدایاشکرت که هواموداری حال دلم بدنشه و بتونم توی این وضع دوام بیارم باامید به تو خنده های مامانم و نفس های بابام . حاضرجوابی های ابجی کوچیکم.اینهاهمه انگیزه زندگی کردنند برام.خدایاشکرت،خدایاخیلی مرسی

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

179

امروز گوشیو خاموش کردم ونشستم ادم وار به درس خواندنم ادامه دادم اما به محض روشن کردن گوشیم منفجرشد از اس.خدایادرحالت عادی کسی کاریم نداره چراوقتی خاموشم اینجوری میشه؟

تازه کسایی اس دادن که انتظارنداشتم و مدتهابود خبری ازشون نداشتم اما یه اتفاق جالب..چندروزیه تو فکریکی ازدوستای دوران دبیرستانم بودم اما نمیتونستم پیداش کنم چون شمارشونداشتم اما دیدم خودش بهم اس داده..خیلی خوشحال شدم..خدایاشکرت کخه هواست به خاسته های دلم هست و هرلحظه خوشحالم میکنی.بااین کارا مطمین ترمیشم که هواموداری...خدایاشکرت..خدایاخیلی مرسی

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

180

امروزم یه جورایی مقدمات بود برای ادامه محکم و بیوقفه برای اینده.دیگه کافیه استراحت.بایدتلاش کنم ومحکم وپرقدرت تلاش کنم.اهل کلیشه نیستم وخوشمم نمیاد .ترجیح میدم بی پرده حرف بزنم.برای همینم میخوام بدون حرفای کلیشه ای و امیدهای واهی و بیخودی ادامه بدم.بدون هیچ ترسی.ترساموحل کردم باخودم.دیگه نمیترسم از تهش.به تهش نمیخوام فکرکنم.فقط میخوام تلاش کنم واسه هدفم.بقیش مهم نیست.کمبودها و مشکلات اصلابرام مهم نیستن.نمیخوام بهشون فکرکنم که روحیموببازموخدایاشکرت که توی این شبهای تار توروشنی بخشی برام.خدایاوقتی بهت فکرمیکنم ته دلم قرص میشه.خدایاشکرت که هستی.خدایاخیلی مرسی
  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

181

امروزبدنبود...شب مهمون بودیم و موقع برگشتن دعای قشنگی ازرادیوماشین پخش شد...

فکرکن هوا سرررد باشه و شیشه مه آلود و آسمون پرستاره و تکیه به شیشه و گوش جان سپردن به دعا...خیلی بهم چسبید..امروزهم بی کار بودم...اماقطعا این استراحت طولانی تافرداتمومه...اینترنتمم شبانه کردم،از11شب به بعد..دیگه کارم راحته...

خدایاشکرت که ارامشی که گم میکنموزودی بهم برمیگردونی...خدایاخیلی مرسی

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

182

امروزهم بی ثمرگذشت..
گاهی حس میکنم قدرت تصمیم گریموازدست میدم و نمیتونم راجب چیزی فکرکنم..
گاهی حتی قدرت تفکرمم ازدست میدم و نمیتونم تصمیموبگیرم..خیلی بده که مثل کلافه سردرگم باشی دور فقط دورخودت بچرخی...نمیدونم شایداینهاهمش یه نشونس واسه وقتایی که یه قدم ازخدادورمیشم..واسه اینکه شایدیه روزیادم رفته یادش کنم..شایدداره بهم میگه دختر توبازترسیدی؟؟مگه من نیستم؟چراحرف نمیزنی عزیزم....
گاهی صدای خداروتوی قلبم حس میکنم...حس نابیه وقتی میشنوم صداشو...
خدایاشکرت که داری بهم تلنگرمیزنی و نمیخوای ازت دوربشم..خدایاشکرت که دوستم داری و عاشقمی..خدایاخیلی مرسی
  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

183

امروزم هم مثل روزهای دیگه گذشت..حال ناخوش و سرماخورده و بی حال...اشکالی نداره هرچه ازدوست رسد نیکوست...

خالم فردامیره و من دورم خلوترمیشه و میتونم درنبود دخترخاله جان زلزله ام کمی درس بخونم..

خدایاشکرت اطرافیانم شادن و مشکلشون حل شده تقریبا..خدایاخیلی مرسی

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

184

امروزیکم درس خوندم..حالم خوب نبود،درشرف سرماخوردنم و حال ندارم یکم..همش افتادم زیرلحاف یاجفت بخاری...خب دیگه زمستونه دیگه بایدسرماشوبخورم...

این مریضیای کوچیک باعث میشه هم قدرسلامتیموبدونم و هم قدراونایی که بیماری لاعلاج دارن و دارن روزوشب دردمیکشن..خدایاشکرت که سالمم...خدایاخیلی مرسی

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌