🌟نـــامـــیـــرا🌟

🔮گاه نوشت های نامیرا🔮

🌟نـــامـــیـــرا🌟

🔮گاه نوشت های نامیرا🔮

🌟نـــامـــیـــرا🌟

مایوس نباش
من امیدم را در یاس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم
خاکستر میشدم
گر گرفتم ...
.

#احمدشاملو

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۱۰/۰۷
    190
  • ۹۵/۱۰/۰۱
    196
  • ۹۵/۱۰/۰۲
    195
  • ۹۵/۱۰/۱۷
    180
  • ۹۵/۱۰/۱۹
    178
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۱۰/۰۷
    190
  • ۹۵/۱۰/۰۹
    188
  • ۹۵/۰۹/۳۰
    197
  • ۹۵/۱۰/۲۲
    175
  • ۹۵/۱۰/۰۸
    189
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۱۰/۰۲
    195
  • ۹۵/۱۰/۰۱
    196
  • ۹۵/۱۰/۱۵
    182
  • ۹۵/۰۹/۲۸
    199
  • ۹۵/۱۰/۱۳
    184
آخرین نظرات
  • ۱۶ فروردين ۹۶، ۰۱:۱۶ - قالب بلاگ رضا
    :)

اینقدر حساس و زودرنج شدم که کوچیک ترین مسئله و بی ارزش ترین اتفاقات و بی ارزش ترین ادمها

میتونند خرابم کنند

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
هرچی بیشترجلومیرم بیشترمیفهمم چه اشتباهاتی کردم که الان دارم به نتایجشون برمیخورم
مثل عید95که خداازبارون اسمون و زمیندبهم دوخت که من نرم بیرون و رفتم شد یه حفره بزرگ توی ذهنم.
مثل هرچهارسال دبیرستان که خیلی چیزا داشتم اما ازشون استفاده نکردم و همون استفاده نکردنم شد یه حفره دیگه توذهنم.
مثل3سال پیش که یه حرفوسالهاتوی دلم نگه داشتم و به تحریک اون ناخوداگاه ازدهنم دررفت و خراب کردهمه ازوها و رویاهامو و بازم شد یه حفره بزرگ دیگه.
مثل2سال پیش که راهوبرای حرف زدن بازکردم و اعتمادکردمونبایدمیکردم که الان بخام به دوریش عادت کنم و تمرین نبودنشوبکنم و بازهن بشه یه حفره خیلی خیلی بزرگ دیگه توی ذهنم.
چقدرذهنم پرازحفره شده
حفره هایی که خودم کندم و خداهمه جوره میخواست جلوموبگیره اما من....
هرجارسیدم یه گودال و حفره عمیق کندم توی ذهنم
که حالا واسه پرکردنشون بایدزجربکشم
گاهی وقتامیگم کاش اینقدرحساس نبود
گاهی وقتا میگم کاش3سال پیش به احساس و قلبم رو نمیدادم که بتونن حرف بزنن
کاش اینقدربه احساسات بچگانم بهانمیدادم
حالابایدتمرین اون روزاروبکنم
تمرین کنم که بشم یه ادم حسابگرومدیر
حسابوکتاب و مدیریت احساساتموبکنم
که کج نره
که حرف الکی نزنه
که حرفای بزرگترازدهنش نزنه
که....
چندروزیه دارم تمرین میکنم
بایدبتونم.میتونم....

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

بدی کاراینجاست که نسبت به هرکسی اعتمادداشته باشم به خودم ندارم

داشتم به خودم میگفتم من اگرازدواج کنم اونقدربه شوهراعتمادمیکنم که هراتفاقی بیوفته تاخودش بازبون خودش نگه نمی پذیرمش حتی اگرهمه بگن اره ولی اون بگه نه؛منم میگم نه

اما حالابه این فکرمیکنم من نمیتونم همچین اعتمادیوبه خودم داشته باشم اونوقت چجوری میخام این اعتمادوتوی زندگی ایندم ایجادکنم؟

وقتی من خودم به خودم اطمینان ندارم چجوری میتونم ازبقیه انتظاراطمینان داشته باشم؟

یه سوال؛شماهابه خودتون،عقایدتون،ایندتون،هدفتون،خواستتون و....اعتماددارید؟؟؟

صادقانه جواب بدین...

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

بعضی از روابط و دوستی ها و افرادهستند که درعین علاقه و دوست داشتن ولذت بردن ازرابطه چندساله یهوتبدیل میشن به بدترین و حال بهم زن ترین و مضخرف ترین و تنفرونفرت افرین ترین ها

تب تندزودبه عرق میشینه.این جمله قشنگترین جمله عمرم بوده و سعی میکنم بهش پابندبمونم.

حضرت علی گفتن دردوستی میانه رو باشید.

اشتباه اکثرماها نداشتن همین میانه رویه.

گاهی وقتابااینکه خیانت درامانت یا دهن لقی یانامردی نبوده ازدوستم و باهمه اینها همچنان نهایت احترام و اعتمادروبهش دارم میفهمم که زیادی دوسش داشتم و زیادی بهش اهمیت میدادم و زبادی برام مهم بوده

همیشه روابطتونو کنترل کنید.همه ضربه های ما ازاین روابط کنترل نشدست.

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

نمیدونم چم شده

حال مساعدی ندارم

میترسم این همه ناراحتی خداروناراحت کنه ازم

اخه فقط اون برام مونده

ازیه دنیای شلوغ و شاد پرت شدم توی دنیای ساکت و خلوت و غمزده

یهوخالی شد

دلم شلوغی میخواد

دلم تغییربزرگ میخواد

کاش خونمونو عوض میکردیم

کاش ازاین شهرمیرفتیم

کاش باادمای جدید اشنامیشدم

کاش.....


  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

گاهی وقتا خیلی خسته و کسل میشم

شایدم شرمنده

گاهی حس میکنم جایی که باید باشم نیستم

و حتی کارایی که بایدمیکردم نکردم

وحتی لیاقت جایی که باید باشمونداره

گاهی خیلی خسته و بی حال

فقط بازی میکنم باورقه های کتاب

گاهی بی هدف ترین ادم میشم

گاهی یادم میره که نباید یادم بره چه چیزایی رو بایدازدست بدم و چه چیزایی رو نباید

گاهی خالی خالی میشم

تنها پناهم میشه قرانونمازو زاری و التماس به خدا

گاهیم دفترخاطراتموبرمیدارم و شروع میکنم به نوشتن

تمام سعیمومیکنم که ذهنمو خالی کنم روی برگه دفترم

تنهاامیدم به خود خداست

هروقت ترسیدم یه صدایی ته قلبم بهم نهیب میزد

که مگه تنهایی که میترسی

فقط میتونم ته همه این خالی بودنا به پربودن وجودخداپی ببرم

شکرت خدا

امید ناامید فقط تویی

خدایامرسی که هستی


  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
باخانواده تصمیم میگیریم شب قهوه بخوریم.بابام میگه نهههه نمیخوابیم ولی زودترازهممون خوابید😂.منومامانم داشتیم کشمکش میکردیم که اونم تسلیم شدو یه ساعت پیش خوابید و الان من پیروزمیدانم و مثل جغد نشستم.دارم تست میزنم و حس عاااالی و سکوت و ازهمه بهتراینکه میثم ابراهیمی البوم جدید داده و من دارمازذوق همشوهمین الان گوش میدم.عاشقشم معرکست.البته بنظرم البوم جدیدش ضعیفه ازلحاظ شعر اما بازم دوسش دارم و همشومیگوشم.
امشب بارون زدبه همراه کمی برف.سرمای نسبتا شدیدی حاکمه و منم که عاشق سرما..
سکوت شب رودوست دارم.ازش انرژی میگیرم و ارامشم افزون میشه.میخام سعی کنم افکارم رو مدیریت کنم.گاهی افسارگسیخته میشن و سرکشی میکنن.خوشم نمیاد.دوباره هجومی ازخاستگار حمله کردن و من بدون درنگ رد میکنم.ازاینکه خانواده یه پسر تواولین مرحله ازاشنایی به مادرم ازپول و مقام و داشته های مادی پسرش میگه متنفرم.کاش کسی باشه که دم ازایمان و صداقت بزنه بعدش ازکاروسرمایه و پول و خونش بگه مادیات مهمه برام اما نه به اندازه معنویات.
حدودا4ماه به کنکور مونده و من خوشحالم و میتونم بگم سال خوبی بود این سال کنکوری من
خدایاشکرت که تواین همه فرازونشیب هواموداری.گاهی حس میکنم هیچی سرجاش نیست اما بازم توهستی.سرجات و سرهمه حرفات.عاشقتم خدا.خیلی مرسی
  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

اینکه تصمیم گرفتم بعدازمدتهابرگردم ودوباره اپ کنم خیلی یهویی بود
خب برای منی که نوشتن میتونه ارامشم رو تثبیت کنه ننوشتن و حرف نزدن مثل حناق میمونه
راجب وبلاگ نمیتونم نظربدم چون راستش بخاطردرسم تمام روابطم محدود شده .حق خیلی چیزاروندارم چون پشتیبانم غدغن کرده
میتونم بدون خبرش بیام چون هیچکس ازاینجاخبری نداره اما خودم میخام همکاری کنم و نیام.
روابط مجازیم بکل محدودشده بطوریکه حتی باهیچکس جزیک یادونفرچت ندارم و حتی تلفن زدنامم به پدربزرگم وعموم ختم میشه اونم بخاطرتسکین دلتنگیام.
عیدقرارنیست مثل هرسال من به دیدنشون برم و مجبورم بشیم توی خونه ودرس بخونم والبته ازاین وضع ناراحت نیستم و بلعکس خوشحالم هستم چون تنهایی این فرصت روبه ادم میده که خوب فکر کنه.من چندوقته خیلی خوب نمیتونم فکر کنم ولی تنها چیزی که سعی میکنم به خوبی انجامش بدم تشکرازخداست و تلاش برای کسب رضایتشه.تنهادلیل نفس کشیدن و تلاشم هم توی این دنیاهمینه.
شایداخرهفتهابیام اپ کنم چون اخرهفتهایاپنج شنبه ها یاجمعه ها برای خودمم و میتونم بیام.
دوست نزدیکم میگه زیادخودموقاطی دنیای وبلاگ و بلاگرانکنم.اخه اون تجربش توی وبلاگ ازمن خیلی بیشتره واتفاقات خوب و بدزیادی براش افتاده که منشا اونا وبلاگ وبلاگرابودن.نمیدونم شاید راست بگه اما من تاحالامشکلی نداشتم چون حساب دنیای وبلاگیم بادنیای واقعیم کاملاجداست.اینجادوست دارم خودم باشم خودی که نمیتونم توی دنیای واقعیم نشونش بدم.نکه دو رو باشمااا نه....فقط هرحرفی و هررفتاری رو نمیشه توی دنیای واقعی بیان کرد.
اماوسط همه این طوفان ها واین هیاهوها فقط خدارومیبینم که همیشه هواموداشته و همیشه کنارم بوده و درعین مجازاتم بخاطر اون دهن لقیم داره نوازشم میکنه وبهم میگه همیشه کنارتم.خدایاواقعاشکرت که اینهمه به من خطاکارلطف میکنی  وحتی ازمادرم هم به من مهربون تری.خدایاخیلی مرسی
  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

خیلی حرس ادم درمیادوقتی که محبت ها و دروغ های الکی یه نفرومیبینی اما نمیتونی حرق بزنی و مجبوری محبت هارابپذیری و دروغ های الکی رو باورکنی

یه حس احمق بودن به ادم دست میده

اینکه مجبورباشی بخاطر موقعیت خانوادت و خودت سکوت کنی و تظاهربه خریت کنی 

9ام همین ماه ینی اسفند تولدم بود.برام تبریک تولدفرستاد که عزیزم تولدت مبارک.منم بالاجبارگفتم مرسی خاله جان که به فکرم بودی(خاله واقعیم نیست ازروی عادت بهش میگم خاله)

درحالی که دلم میخاست اصلاجوابشوندم وبگم ازاینکه تو بهم تبریک خیلی ناخرسندم واحساس تهوع میکنم.واقعا تظاهرکردن به این حجم ازخریت سخته.خیلی سخته

ادمی نیستم که این وضعوتحمل کنم مگراینکه تکلیفی داشته باشم

مثل تکلیفی که خدابرام محول کرده

تنهادلیل سکوت و این تظاهر احمقانم فقط خداست

سکوت میکنم وهیچی نمیگم چون یه زندگی ممکنه خراب بشه و خیلی چیزهانابودبشه

خدایاخیلی سخته این تظاهروسکوت از منی که همیشه جلوی همه درمی اومدم و نمیذاشتم کسی منواحمق فرض کنه.خداکمکم کن زبونموحفظ کنم.

خدایاکمکم کن رازوفاش نکنم 

خدایاکمکم کن اروم بگیرم.مثل همیشه که کمکم میکردی

پ.ن1:پس ازمدتهادوباره اومدم وسرزدم

پ.ن2:همه اپ کردند ومن اصلافرصت خوندن همه مطالبوندارم

پ.ن3:اگرغلط املایی و دستوری داره این مطلب ببخشید ذهنم اشفتست تمرکزویرایش ندارم

پ.ن4:میدونم خیلی غرزدم

پ.ن5:برام دعاکنید.خیلی دعاکنید

....................................................................................................................................

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

بایدخدافظی کنم.دیگه نمیتونم به وبلاگم سربزنمو اپ کنم.سرم شلوغه و اجازه اومدن ندارم..برام دعاکنیدحسابی.وقت ازاد پیدا کنم حتما اپ میکنم.فعلا خدانگهدار

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌