🌼نـــامـــیـــرا🌼

🔮گاه نوشت های نامیرا🔮

🌼نـــامـــیـــرا🌼

🔮گاه نوشت های نامیرا🔮

🌼نـــامـــیـــرا🌼


همگان به جستجوی خانه میگردند
من کوچه ی خلوتی می خواهم
بی انتـها برای رفتن
بی واژه برای سرودن
و آسـمانی برای پرواز کردن
عاشقانه اوج گرفتن
رها شدن...

آخرین نظرات
  • ۱۷ ارديبهشت ۹۶، ۲۰:۰۱ - ABOLFAZL :.
    کنکور:/
  • ۱۷ ارديبهشت ۹۶، ۱۸:۳۰ - منتـــظر المـهـدی۳۱۳
    :'(
۰۴دی
اهل آرامش باش
اهل آرامش که شدی
شادکردن دیگران
بیشترازشادبودن خودت
به دلت میچسبد
آرامش سهم دلهاییست 
که نگاهشان
به نگاه خداست...
نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۰۴دی

امروزخوب بود..یه شیوه جدیدتوی برنامه ریزیم داشتم که راضی هم بودم...امامثل بعضی روزام بد شروع شدامروز ولی خوب تموم شد...خدایاشکرت..چندوقته نمازاموبالذت خاصی میخونم...گاهی هم دلم نمیخوادتمومش کنم و هی کشش میدم..دلیلشونمیدونم اماهرچی هست وقتی ستایش خداتوی گوش جان قلبم میپیچه اروم میشم..اونقدراروم که انگارخوشبخت ترین ادم روی زمینم..خدایاشکرت که وسط این همه هیاهواین ارامش وصف نشدنیو بهم میدی..خدایااونقدرشاکرم که حدنداره...خدایاشکرت که هستی...خدایاشکرت که هواموداری..خدایاخیلی مرسی

نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۰۳دی
مشکل هرچقدرم که بزرگ باشه من حق تسلیم شدن ندارم..بابدبجنگم و صبرکنم تاخدابرام راهوبازکنه..فقط صبر...مثل همیشه محکم و قوی باهمه چیزمیمونم تادرست بشه..یاعلی
پ.ن:گاهی میترسم ازآینده ته داستان امابه خدافکرمیکنم و آروم میشم...
پ.ن:بزرگترین اشتباهم برملاکردن اون قضیه بود..گاهی بهترین کاراینه که بذاری بقیه تواشتباهشون دستوپابزنن .،اینجوری حداقل اعصابتوخوردنمیکنند.
پ.ن:سکوت کردن درمواردی بهترین کار ممکنه...
پ.ن:دلم واسه عموم و اون حرف زدن خیلی مردونش و قربون صدقه هاش تنگ شده..شایداگرازم دورنبود من حالم بهتربود...خدایاسالم نگهش دار....
البته مشکل همیشه هست مهم اینه خداهوامونوداره..خدایاشکرت خیلی مرسی..مخلصیم
نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۰۳دی

امروز من خیلی زیاد خوابیدم ...میتونم بگم12ساعت با ظهرخوابیدم..دیگه مامانم گفت بسه دیگه داری منفجرمیشی...اخه زمستون باشه بخاری باشه کمم باشه لحاف گرم و نرمم باشه اصن مغز ادم به اغمامیره خود به خود...ازدرسواینام که خبری نبوداصلا..دیروزوامروزوگذاشتم کنار..خیلی خسته بودم...امروزفهمیدم سردردام همه مال بی خوابیه...من شبا11ونیم و اینامیخوابم5صبح پامیشم..هرچقدرم جبران کنم توی طول روز به اندازه خواب شب مهم نیست...میخام بیشتربه تایم خوابم اهمیت بدم..خیلی اوضاع جسمیم خرابه همش سردرد..حتی چشمامم ضعیف شده...خدایاامشب دوباره ایناشروع کردن به هممون صبربده که بتونیم این وضع رو تحمل کنیم...

خدایاشکرت مهم بودنشونه حالاهرچی که میخان اذیت کنند...خدایاشکرت...خدایاخیلی مرسی...

نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۰۳دی

هیچوقت یه رنگ به تنهایی نمیتونه جلوه خوبی داشته باشه...هیچوقت نمیشه گفت یه چیزی سیاه مطلقه یا سفیدمطلق یا....

همیشه میگن رنگ سیاه به همه رنگهامیاد وحتی میگن سفیدبه همه چی میاد...دنیای ما زندگی ماهم همینه...سیاهی داره امادرکنارش سفیدی یاقرمزی یاسبزی میادوبهش جلوه میده ..همیشه وسط یک عالم ناراحتی یامشکل یه اتفاق هرچندکوچیک می افته که ازسیاهی مشکل یانارحتی کمترمیکنه و کمی بهش رنگ و آب میده...گل ها اگروسطشون رنگی نباشه زیبا نیستند...اتاق اگربه دیوارش یا داخل خودش کمدیاقاب یاعروسک نباشه قشنگی نداره...این دیدگاه ماست که میتونه ازناراحتی سختیهاکمترکنه..میتونه مثل یه معادله غیرقابل حل که دریه عدد ضرب میشه و ساده میشه،مشکلات ماهم ساده کنه....

پس توی سختی ها دیدگاه بایدعوض بشه..مقصرخدانیست مقصراطرافیان نیستند.مقصرخودمونیم و افکارمون...خداهیچوقت بد بنده خودشونمیخاد.خدامهرش ازیه مادربه مابیشتره ،کدوم مادری بد بچشومیخواد؟

بهتره توسختیا فقط شکربجابیاریم و سعی کنیم باتغییردادن دیدگاهمون باهاشون مبارزه کنیم تاموفق بشیم و طعم واقعی زندگی رو بچشیم...

نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۰۲دی

امروز روز خوبی بود...

اولش باناراحتی و کج خلقی من باخودم شروع شد اما باخوشی و خوشحالی من تموم شد...دوتاکاکتوس جدید بهم رسید ویع گل خوشکل دیگه خریدم...اعصابم خوردبود و تصمیم گرفتم برم خانه گل تاشایدیکم آروم بشم که نتیجه هم داد و ازاین رو به اون روشدم...بجزخانه گل گلستان شهداهم خیلی ارومم میکنه اما خب چون دردسترسم نبود به همین خانه گل رضایت دادم...تقریبا ساعت طرفای11ونیم و اینابود که رفتم اونجا و یه گلدون جدید خریدم و باخانم فروشنده کمی گپ زدم و یکم ازهوای خوش بوی اونجااستفاده کردم و اومدم..حسابی ریکاوری شدم ...واقعادرسته که اگه توی ناراحتیا به خداپناه ببری کمکت میکنه...منواروم کرد..خدایاشکرت که هستی...بعدش دوستم که فابیم خیلی بعدازحدوداسه هفته اومددیدنم و برام یه کاکتوس خریده بود هدیه و من بادیدش حسابی به وجد اومدم..البته قبلش بهم گفته بود که برام خریده و عکسشم برام فرستاده بود اماتوحالی بهم دادش که واقعانیازش داشتم...امشبم مهمونی بودیم و اونجا میزبانمون کلی گل داشت که کاکتوس هم توشون بود و یکی ازاوناروبهم دادومن دیگه حسابی خوشحال شدم...هردم ازاین باغ بری میرسد،تازه ترازتازه تری می رسد...

خدایا واقعاشکرت..حال امروزم خوب نبود ولی توخوبش کردی..همین که هواموداری برام کافیه دیگه هرچی مشکل باشه برام مهم نیست...خدایاشکرت..خدایاخیلی مرسی😊گلی که خودم خریدم

هدیه خیلی عزیز دوستم😊

کاکتوسی که ازمهمونی امشب نصیبم شد



ببخشیدعکسا بدشد..نمیدونم چرااینجوری اپلودشدن

نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۰۱دی

امروزخوب بود اما نمازصبحم قضاشد و نتونستم طبق معمول ازخواب بیداربشم انگاری خیلی خسته بودم...یکم بحث داشتم امروزبامامانم..جدیدا گیرمیده منم هی میگم باشه باشه و ....نمیشه حرفی زد مادره و بزرگتره...

برنامم خوب بود اما دوساعتش موند...بایدفکرموازیه موضوعی خالی کنم اماسخته و هنوزنتونستم باهاش کناربیام...دعام کنید...

ولی خب خداروشکرکه اونقدرقوت و انگیزه خدابهم داده که بتونم برای آیندم وساختنش دارم تلاش میکنم و درصدد ساختنشم...خدایاشکر هواموداری..خدایاخیلی مرسی

نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۰۱دی

سریال ماه و پلنگ روکامل ندیدم شایداز32قسمتش3یا4تاشوکامل دیده باشم...

قسمت آخرش تموم شد و من یکم اعصابم خورد شد...ملکا بخشید...خیلی بزرگواری میخادکه یه همچین مردی روببخشی...من همچین موضوعی دیدم توی فامیلامون...یه نفربعداز20سال زندگی ودوتابچه به زنش خیانت کردوهنوزدرحال زندگی کردنند البته خیلیم خوب نیستندهمش بحثو دعوادارن...شایداگرمن خدای نکرده جای اونهابودم نمیگذشتم...شایداگرمن بود اینقدربزرگواری نمیکردم...البته بستگی به خود زن هم داره که چجورزنی بوده برای مردش...

نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۳۰آذر

امروزخوب بود...بارون اومد ..بارونی که احتمال زیاد برای امشب برف میاره...

حالم اصلاخوب نیست این سردرد های شبانم داره کلافم میکنه..نمیتونم بنویسم..یلداتون مبارک..برای منم دعاکنیداین سردردام تموم بشه...خدایاشکرت بابت امروزم که همه چیز خوب بود...خدایاخیلی مرسی...

نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
۳۰آذر
گاهی دلتنگت میشوم
نمیدانم چرادرسیاهی های شب
درسردی هوا
درتنهایی میان جمع
درفریادهای بی صدایم
ودرفقان هایم
دلتنگت میشوم
چنان که انگاری درجهان کسی نیست که دل خسته ام رافریادرسد
نمی دانم چرا
وقتی ازجهان و جهانیان خسته میشوم
دل تنگت میشوم
به راستی چرا
این چه عجبی است
که درجان و دلم افتاد
نمیدانم چرا درهبوت هایم باخدا سرک میکشی بی اجازه
نمیدانم چرا اسمت خنده مینشاندبرلبانم
نمیدانم چرا خنده ات همچون ابی است برگل خشکیده جانم
ونمیدانم این چه سری است 
که درتک تک لحظه هایم
قراری بی قرار  دارم باتو
..........
نامیرا
نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌