🌹نـــامـــیـــرا🌹

درانتظار220امین روز

217

  • ۲۲:۳۸

روزشمار217ام

خب امروزیه مراسم ختم انعام و اش پزی بود خونه دوستم و من ازصبح تاظهردرگیراونجابودموسردیگ کلی دعاکردم برای خودموخانوادم...واسه درسم واسه هرررچی...بعدشم بادوستم رفتیم سر آش ها کلی تزیین کردیمواخرشم کلی خوش گذشت و روحیه من واقعاعالی شد..(همون دوست چهادساله فابم که خیلی دوسش دارم و همسن هستیم)

تااینکه

من عصر یه فیلم جراحی مغز دیدم وحالم حسابی بهم ریخت وازپزشکی متنفرشدم..شده بودرشته موردعلاقم اماامشب فهمیدم ازش بدم میاد...حالم تاهمین الان هم بده و حالت تهوعوسردرددارم سراون فیلم جراحی...بالاخره بایدهدفم مشخص بشه زندگی بی هدف زندگی نیست که...

بایدخداروشکرکنم که اول روزم باشادی شروع شد اخرشم بااگاهی ازواقعیت تموم شد...

بنظرم بایدباواقعیت هاکناراومدوبه اونی که هست توجه کرد نه چیزی که نیست...بایدواسه چیزی تلاش کردکه ارزش واقعی تلاشوداشته باشه...بایددیدکه خودمون چی میخایم نه بقیه.. برام مهم نیست بقیه چیامیگنوچقدرانتخابمومسخره میکنن برام مهم اینه که خودم ازخودم راضی باشم و عشقم توی زندگی و اخرتم باقی بمونه ..میخام باعشق زندگی کنم نه باحرفو خواست بقیه ..میخام واسه رضای خداوخانوادم و خودم تلاش کنم نه بقیه..من معتقدم هروقت خودم ازخودم راضی باشم خداهم راضیه ..پس تلاش میکنم ازخودم راضی باشم...بایدجنگیدوتلاش کرد..واسه همه چیزبایدتلاش کرد درعین شاکربودن بخاطروضع فعلی...خدایاشکرت..خیلی مرسی.. 

  • ۲۱

218

  • ۲۲:۳۷

امروزبه لطف خداعااااالی بود ومن شکرخداراضی بودم..برنامهاموبه موقع رسوندم و خودمم به کارام رسیدم جزیکیشون که ترجیح میدم فرداانجامش بدم...درکل خوب بود مثل همیشه نمازصبحم اول وقت شدوبعدش بیدارموندم وبه کارام رسیدم...خدایاشکرت...امشب یکم پرخوری کردم سرشام..البته تقصیرمامانمه خب ..غذاهاش خیلی عالین....خداشکرت بابت همه چی..هرچی دارم و هرچی ندارم...خدایاخیلی مرسی

  • ۱۸

شروع

  • ۰۵:۴۵

یه حس عالی ..وقتی صبح نمازت دوباره مثل قبل اول وقت میشه و بعدازنمازت پرانرژی شروع میکنی به پیشرفتن روی برنامهات...اللهی شکرت که لیاقت دادی دوباره بهم...خدایاخیلی مرسی:)

  • ۱۹

219

  • ۲۳:۲۶

خب امروزم اصلاخوب نبودم..یکم ناراحت بودم که چرابرنامهام امروزبهم ریخته بودن...نمازصبحم قضاشدوبدترم کرد...اصن امروزیه جوری بود خداروشکرروزبدکه نبود کلامن دیگه روزبدندارم توی زندگیم اماروزای بهم ریخته چرا...دارم...خلاصه اینکه امروزدلم زیارت خواست..کربلاکه تاحالانرفتموقسمتمم نشده و فکرنکنم منوحالاحالاهابطلبن..مشهدم که ازمادوره فقط قم بهمون نزدیکه و تهران( امام زاده صالح)درهرحالت هواسرده تواین دوشهرنزدیک و مانمیتونیم بریم بابام میترسه مریض بشیم...خلاصه اینکه 219روزدیگه تاروزتغییرنزدیکه و من خوشحالم که تااینجارسیدم و امیدوارم خدابخوادوبقیشم برم...میدونم تهش دیگه پشت کنکورنمیمونم واسه باردوم چون باخودموخدام عهدبستموتلاشموبکنم..اگرنشدپس قسمت نیس و بیخودی باصلاحوحکمت خدانجنگم...خدایاهزارمرتبه شکرت که هواموداری..چه وقتایی که نمازام قضابشه و چه نشه...خدایاخیلی مرسی...

  • ۱۱

صبح زود

  • ۱۷:۰۹

چندوقت بودعادت کرده بودم که صبحابعدازنمازصبح بیداربمونموکاراموانجام بدم اماحالا چندوقته ینی ازبعدازجریان پیچ خوردن پام این مکانیسم بهم خورده ویابیدارمیشم یامیشم بعدازنمارمیخابم یااینکه میگم ولش کن بابا حالاوقت زیاده میرسم به برنامه هام..اما یاکاملانمیرسم بهشون یااینکه اینقدرکسل میشم که تمام روزچشمام بهم میچسبه و همش هواسم پرت میشه و تمرکزم بهم میخوره..ائمه گل گفتن بخداا..که گفتن بعدازنمازصبح خوب نیست بخوابیم..بایدبیداربمونیم...حتی حضرت محمدهم این حدیث روگفتن...بازهم بایدبگم خداروشکرکه این راهنماهاهمیشه توزندگیم هستن و کمکم میکنندکه بدونم چی درسته وچی غلط...خدایاشکرت..خیلی مرسی

  • ۲۵

220

  • ۲۳:۳۵
ازامشب تا220روزدیگه روزشماردارم...
روزشمارکنکورمه...اول اینکه خداروشکرمیکنم که جورشدومن دانشگاه ازادنرفتم چون مطمئنم الان کلی پشیمون میبودم...خداروهم شکرمیکنم که عمردوباره بهم دادتابتونم گذشته روجبران کنم...حس خوبی دارم...اینکه یه سال ازهمه کسو همه چیزجزخدادل بکنم و دلبستگی های جدیدپیداکنموبفهمم واقعازندگی یعنی چی...هدف چیه...اینکه من امسال دانشگاه نرفتم یه تکون بزرگ بودتوزندگیم که فهمیدم بزرگ شدم این مسئله مثل انرژی فعال سازی بودکه واکنش زندگی منوفعال کرد(ببخشیدیکم شیمیم زده بالا😂)
خلاصه اینکه هرلحظه زندگیم شده مثل یه اتفاق جدیدوخوش آیندکه من دلم میخادازهرلحظه زندگیم نهایت استفاده روببرم و تمام این اتفاقات رو تجربه کنم....خدایاصدهزارمرتبه شکرت بخاطرهمه چیزممنونم...
  • ۱۳

بهترین خبرزندگیم!!!

  • ۲۲:۲۳

اگرهزارسالم بشه یااگرچندسال بگذره اگرازم بپرسن بهترین خبرزندگیت چی بوده میگم این خبرکه بالاخره جورشداونی که میخام...بنابه دلایلی میخاستم برم کلاس رانندگی...برنامه بابام بودروزخود18سالگیم بفرستتم اما اتفاقاتی افتادکه این خبرعالی زندگیموتحت الشعاع قرارداد تااینکه امشب اوکی داده شد ومن بی صبرانه منتظرم فردابشه و من برم آموزشگاه برای ثبت نام...نگران بودم ک داره18سالگیم که منتظرش بودیه عمممرداره تلف میشه ومن هنوزهیچکاری نکردم اما خب جورشدوعالی شد...قبل ازشروع19سالگی من یه راننده میشم و این عالیههه....کلی برنامه دارم...خدایاشکرت..ازبچگی به رانندگی علاقه داشتم..بابام میذاشت بشینم گاهی امامیگفت بایدتخصصی یادبگیری نمیشه الکی پشت فرمون بشینی بالاخره جون ادمادستته وقتی پشت فرمونی(البته بماندکه وقتی پشته ماشین میشینه بخصوص تواتوبان ها ماشینمون به پروازدرمیاد😀)خب دیگه من عالیم میخاستم خوشحالیموبه دوستای مجازیم بگم...ان شالله شماهم به ارزوهاتون برسید...خدایاخیلی مرسی

  • ۴۶

بالاخره تونستم...

  • ۱۷:۲۴

بالاخره تونستم مامانموبپیچونموتواین هوای عالی که خیلیم سردبودبزنم بیرون...کیف کردم کلی...کلاامروزبهم خوشگذشت....

  • ۲۰

دوست

  • ۲۳:۳۶

من کلاانسان رفیق بازیم ینی دوست زیاددارم ازهرنوعش که بگید و ازهرسنی که بگید...افغانی ایرانی عرب یاهرچی...زیر15سال بالای30سال بین15تا40سال...باعقایدمتفاوت و خاص...باحجاب و بی حجاب ..خلاصه همممه جورشومن دوست و رفیق دارم..همشونم خوبن...توی این خوبادوتاشون برام خیلی خاصن و من خیلی دوسشون دارم..یکیشون هم سن خودمه شاید5یا6ماه کوچیکتروالبته هم اسم خودمه و یکیشون حدودا40سالشه..اونکه هم سنمه رفیق خیلی فابه4سالمه من هیچوقت توعمرم باهیچکس مثل این فاب نشدم...اونقدربهش اطمینان دارم که اگه وسط روزبگه شبه میگم شبه همیشه هم ازخداتشکرکردم بخاطربودنش چون شخصیتش خیلی جالبه و من هنوزبااینکه چهارساله باهاشم هیچی ازش یادنگرفتم اون واقعادخترخوب و معقولیه و نقش فوق پررنگی توزندگیم داره و من خیلی زیاددوستش دارم...اون دوستم که حدودا40سالست مثل یه معلم یه راهنماومشاوره برام یجورایی توسختیاو مشکلات زندگیم که برام پیش میادپشتم به راهنمایاش گرمه..همه جوره هواموداره خیلی عالیه که یه دوست بزرگترازخودتون داشته باشید که سردوگرم روزگاروچشیده و تجربه های زیادی داره...همیشه شاکرخدام که این دوستای خوبوبهم داده...امیدوارم شماهام یه روزی این حس خوب منوداشته باشید...کلادوست توی زندگی نقش پررنگی داره وانتخاب ما توی این معقوله میتونه بخش مهمی ازشخصیت ماروشکل بده یاتغییربده...من خداروشکرباهمه غد و یه دنده بودنام همیشه دوستاموداشتم...نمیگم اخلاقم خوبه این همه دوست دارم نه..ولی آداب معاشرت و روابط عمومیم خیلی خوبه که باعث میشه من سریع باهمه مچ بشم...خدارودروتخته روخوب جورمیکنه که هرچی من تندتروخشن ترم اما این دوتادوستام ارومتروملایم ترن و باعث شدن منم اروم بشم و مثل قبل عجولوتندخونباشم...خلاصه تشکرمیکنم ازشون بخاطراینی که الان هستم..چون اگرنبودن من الان بااون منم زمین تااسمون فرق داشت چه ازلحاظ ظاهری چه عقیدتی و چه دینی...بازم میگم خدایاخیلی شکرت...

پ.ن:ببخشیداگرایرادی توجمله بندیموحرفام بود

  • ۲۰

پشت بوم

  • ۱۶:۵۰

آخرش رفتم بیرون...دورازچشم مامانم که یوقت سرمانخورم رفتم روی پشت بوم بایه فنجون چایی گرم..عالی بود کلی کیف کردم...البته توی این هوای سرررردخوراکی های سردمیچسبه اماخب همینم قانعم کرده چون یهویی بود...دراولین فرصت که بتونم مامانموسرگرم کنم درمیرم😊😊😊😊

  • ۲۸
۱ ۲ ۳ . . . ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱
Designed By Erfan Powered by Bayan