🌟نـــامـــیـــرا🌟

🔮گاه نوشت های نامیرا🔮

🌟نـــامـــیـــرا🌟

🔮گاه نوشت های نامیرا🔮

🌟نـــامـــیـــرا🌟

مایوس نباش
من امیدم را در یاس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم
خاکستر میشدم
گر گرفتم ...
.

#احمدشاملو

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۵/۱۰/۰۷
    190
  • ۹۵/۱۰/۰۱
    196
  • ۹۵/۱۰/۰۲
    195
  • ۹۵/۱۰/۱۷
    180
  • ۹۵/۱۰/۱۹
    178
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۱۰/۰۷
    190
  • ۹۵/۱۰/۰۹
    188
  • ۹۵/۰۹/۳۰
    197
  • ۹۵/۱۰/۲۲
    175
  • ۹۵/۱۰/۰۸
    189
مطالب پربحث‌تر
  • ۹۵/۱۰/۰۲
    195
  • ۹۵/۱۰/۰۱
    196
  • ۹۵/۱۰/۱۵
    182
  • ۹۵/۰۹/۲۸
    199
  • ۹۵/۱۰/۱۳
    184
آخرین نظرات
  • ۱۶ فروردين ۹۶، ۰۱:۱۶ - قالب بلاگ رضا
    :)

204

امروزخوب بود به لطف خدااما نتونستم همه برنامموعملی کنم چون خیلی کسل بودم و ترجیح دادم استراحت کنم..فکرم درگیرمسائل گذشته بود...متاسفانه یه چیزی توذهنم مدتهامیمونه و طول میکشه که فراموش کنم..به هرحال شکرخداخونمون گرم بود ابمون گرم بود و نان مان هم گرم و تازه..سلامتی هرچهارتامونواحاطه کرده و نفسهامونم چاقه...باقیش ازمشکلات زندگیه که شیرینین..مهم هموناس که مهمه باقی فرمالیته ست...بایدفقط بگیم شکر...توی هرمشکل و سختی همیییشه یه نکته مثبت هست که دلمونوگرم میکنه..اصلانمیخام دل خودموخوش کنم ..چیزی که میگم هست واقعا...یکی به سن من این سختیارومیکشه تاقوی تربشه برای زندگی اینده و مشکلات اینده..مطمئنا دارم اماده میشم که اینده مسئولیت سنگینیو به دوش بکشم....

اللهی شکرت..خدایاخیلی مرسی..

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

پنج شنبه شب مهمونیه...تولدنوه عممه و همه فک و فامیل جمعن خونه پسرعمم..حالامن موندم چیکارکنم...مختلطه و ازهمه بدترممکنه کاربه رقصواین حرفابکشه...ازهمه بدترفامیلای زن پسرعمم خیلی بدحجابندو براشون چیزی مهم نیست..موندم چی بپوشم..اصن میخام سعی کنم چادرم سرم باشه چون اصلانمیتونم تحمل کنم..معذبم...دوباره سرم دردمیکنه و نمیدونم چیکارش کنم..بقول دوست بلاگرم بهتره بزارم خودش خوب بشه...امیدوارم بتونم تحمل کنم...😐


  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

بالاخره من اووومدم..نت نداشتم این دو روز نمیتونستم زیادپست بذارم...چرااینقدرآپ کردین؟؟؟؟؟😐😐😐😐

دوروزنبودمااا

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

205

امروزخوب بود ولی ذیق وقته نمیتونم بگم بعدا میحرفم براتون حسابی

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

206

امروزم خوب بود..برنامموسعی کردم برسونم خوبم بودااماوقت تلف شدم خیلی زیادبود...

خیلی خوابم میومدنمیدونم چرا...فکرکنم7ساعت بیشترخوابیدم...

امروزخیلی عصبی بودم...همش اخم روصورتم بود  به کسی کارنداشتم و انتظارم داشتم کسی کاری بهم نداشته باشه اما مادربزرگم که ازقضا خیلیم ازش خوشم میاد(بلانسبت)پیشم بود ...اصن تصوراینکه منواون تنهاباشیم یجادیونم میکرد که متاسفانه شد و بلای آسمانی نازل شد...همممش غیبت ملت و میکنه و گیرمیده و تیکه و ....کلیم نازوادامیادکه فلان جام دردمیکنه بهمان جام دردمیکنه درحالی که ازمنم سالم تره...وجودش باعث شدمن واقعا مفرح ذات بشم...خلاصه اینکه درحال مررررگ بودم که مامانم اومدخونه ومن بادیدنش ارامش پیداکردم...وجودش برام مهمترین دلیل نفس کشیدنه..نباشه من هیچم..اومدعطرنفساش تو خونه پیچیدمنواروم کرد...اخرشبم سردردعجیبی گرفتم...نمیدونم چراگاهی اینجوری میشم..ازبش حرسم میده این مادربزرگ گرامی😐

خدایاشکرت مامان به این گلی دارم...وشکرت که پدررومادرم سایشون رویه سرمه...اللهی شکرت..خدایاخیلی مرسی

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

207

امروزخوب بود...امادوساعت کم اومد..اول اینکه اخرشب که میشه هوای خوندن مثنوی میوفته توذهنم..دوم اینکه تازگیادارم به این فکرمیکنم که بایدبرای لحظه به لحظه زندگیم برنامه داشته باشم..نه واسه اینکه درس دارما..نه ...واسه اینکه میخام ازلحظه هام نهایت استفاده روببرم...بایدبدونم بایدچیکارکنم ..نمیخام اخرش مدیون خودموخدام بشم..اصلامگه قراره ماچقدرزندگی کنیم...قدرلحظه ها رو باید بدونیم...خدایاشکرت که داری درهرقدمی که به سمتت برمیدارم مسیرموروشن تر میکنی...اللهی شکر..خدایاخیلی مرسی...

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

این شبها...

صدای سکوت فریاد کسانی خفه کرده

درسکوتش

درسیاهی اش

 پنهان کرده این سکوت های پر درد را

گاهی

این شبها

زنگ هواخوری زندان فکر رابه صدادرمی آورد

افکارپریشان حال و خسته ازقفس

دراین تنهایی مسکوت

باگامهایی بلند

بیرون میشونداز زندان متروکه ذهن

کاش

زندان بان بداند

این افکار

به جرم تعرض اسیرند

تعرض به دل و ذهن

تعرض به دنیای برون

تعرض به دنیای درون

اینها مجرمانی تغییر ناپذیرند

اینها باهرزنگ هواخوری

هواهایی رادل ذهن میکنند

این هواها سردند

فکر را

ذهن را

دل را

دنیارا

سرمامی دهند... 

واین سرما...

سرانجامی جز استراحت مطلق ذهن برای مدتی طولانی ندارد

استراحتی که ممکن است سالهاطول بکشد تاحال دل و جان راخوب کند

این شبها

یخ میزند افکارواحساس 

این شبها........




پ.ن:نوشته خودمه...از دوباره شروع کردم...نمیدونم قشنگه یانه..نظرتونوبدون رودربایستی بگیدبهم..اگراینکاره نیستم بگیدحتما...

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

208

امروز روز خوبی بود خونه مادربزرگم بودیم و عمم و دخترعممو خلاصه بچهابودند و دورمون شلوغ شد و واقعا هم بعدازاون همه جریان و اتفاق این جمع لازم بود...کلا آدمیم که جون به عمهام وصله بجزعمه بزرگم و شوهرش که دلیلشوقبلا بهتون گفتم..امروز برنامه ای نذاشته بودم و کلاازاد بودم خوب خوابیدم و خوب گشتم به هیچیم فکرنکردم..فکرم ازقبل خراب بود ونیازبه یه ریکاوری داشتم...اماپرازانرژی و نشاطم برای فردا.

کلا آدمیم که هیچی نمیتونه جلوی رسیدنم به اهدافموبگیره..شایدوسط راه مشکل پیش بیادوناراحت بشم اما اصلا این مشکلاتوقاطی نمیکنم چون قبلااین کاروکردم و نتیجش شو یه سال عقب افتاداز زندگی...به هرحال گذشته ها گذشته و من الان رو میچسبم...خدایاشکرت بابت این فرصت دوباره...

شب که میخاستیم ازخونه مادر بزرگم برگردیم هواخیلی سرد بود و من زودترازبقیه ازخونه اومدم بیرون تایکم سکوت شب والبته سرررمای دل انگیز پاییز زمستان نمارو باجون و دل بچشم...خدایاشکرت بابت این حس نابی که بهم دادی و شرایطوفراهم کردی که بتونم ریکاوری بشم...خدایاشکرت...خدایاخیلی مرسی.....

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۴:۴۵
  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌

قبلناگاهی یه شعرایی ازخودم میگفتم..

البته شعرکه نه یجور متنای منثور زیبا

یاشعرنو...

اون موقع یه جورایی عاشق بودم...

نه عاشق فردخاصی...

شایدیه نفرخاص باعث این جوشش شعری من میشد

اماهمه شعرام برای اون فردخاص نبود

گاهی وقتااونقدرقشنگ میشد متنام که خودمم خوشم میومد

دلم میخاددوباره شروع کنم

نه که عاشق بشم..

میخام برای عشقی که حقیقی ترازهمه عشق هاست 

شعربگم....

  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌